ورود

كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟

المواضيع الأخيرة
كساني كه Online هستند
در مجموع 16 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 16 مهمان :: 2 عناكب الفهرسة في محركات البحث

هيچ كدام

[ مُعاينة اللائحة بأكملها ]


بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 237 و در تاريخ الأحد مارس 07, 2010 12:51 am بوده است.
أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
فرشته آبی - 1607
 
حمیده ناصری - 1409
 
مهران عبدالهی - 1302
 
admin - 1288
 
ستاره عباسی - 1254
 
فرهاد آذر - 1240
 
sunny - 1004
 
زیبا تبریزی - 994
 
Sarvenaz - 983
 
Parvaneh - 972
 

تدفق ال RSS

Yahoo! 
Google Reader 
MSN 
AOL 
NewsGator 
Netvibes 
Bloglines 



عکس هاي رنگي يک مسافر

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

عکس هاي رنگي يک مسافر

پست من طرف sharareh في الأربعاء أكتوبر 29, 2008 10:34 pm




محبوبه حسين زاده

بچه
که بوديم هر سال وسط هاي تابستان راهي روستاي پدرم مي شديم؛ روستايي که
محصور شده بود بين کوه و دشت و به هيچ جاي ديگر راهي نداشت. مسافرت به
روستا با تمام آن عکس هاي رنگي از باغ هاي ميوه و مزارع گندم که در کتاب
ها مي ديدم، برايم فرق داشت.روستا برايم هيچ مفهومي نداشت جز کوچه هاي
خاکي، شب هاي بدون نور لامپ، باغ هايي که فقط مي شد زير سايه درختانش نشست
و البته از خانه يي به خانه يي ديگر مهماني رفتن و خوردن غذاهاي تکراري.

فقط
کافي بود دو، سه روزي بگذرد که تکرار پايان ناپذير روزهاي کشدار روستا،
بهانه برگشتن مان را فراهم کند. و هر چقدر در روزهاي اول مهر هر سال به
همان موضوع تکراري «تابستان را چگونه گذرانديد» فکر مي کردم تا انشايي
بنويسم، يادم نمي آمد جز ديدن اقوام در آن روستا چه کار کرده بوديم.

اما
تصوير و تعريفي که ما به عنوان مسافر يا رهگذر يا حتي توريست از روستا
داريم با زندگي واقعي در روستا از زمين تا آسمان فرق دارد. تابستان امسال
که فرصتي دست داد تا سه روز کوتاه زندگي با عشاير را تجربه کنم؛ نه ديدن
زندگي عشاير بلکه تجربه زندگي با عشاير، تمام ذهنيتم نسبت به عکس هايي که
از زنان و کودکان عشاير بر ديوار اتاقم نصب کرده ام، تغيير کرد؛ و البته
تمام ذهنيتي که از زندگي در روستا داشتم. خيلي از ما وقتي از محل استقرار
کوچ ديدن مي کنيم، بلافاصله با زنان و کودکان عشاير عکس مي گيريم و اگر
امکانش باشد که لباس شان را چند دقيقه يي به ما قرض بدهند، همان را بر تن
مي کنيم و جلوي دوربين ژست مي گيريم و شايد هم اگر برايمان درآوردن کفش
هايمان سخت نباشد چند دقيقه يي داخل چادر مي نشينيم و از زيبايي طبيعت
آنجا مي گوييم و تعداد فرزندان ميزبان و اگر ميزبان حرف هاي ما را متوجه
نشد، مشکل خودش است که مثل ما فارسي صحبت نمي کند. بعد اگر فرصتي باشد يا
ميزبان از مهمان ناخوانده دريغ نکند نان و لبنيات محلي مي خوريم و البته
تمام تلاش مان را هم مي کنيم که شب آنجا نمانيم. بعد دوباره در محافل
خانوادگي و دوستانه از سفرمان مي گوييم و عکس ها هم که نشاني مي شود از
علاقه مان به همه مناطق توريستي و تفريحي ايران و در آخر به اين نتيجه مي
رسيم که چقدر زندگي يکنواخت و کسالت آوري دارند.

امسال تابستان
وقتي شب در چادرهاي مخصوص کمپ که با حفظ فاصله از سياه چادرهاي عشاير برپا
شده بود خوابيده بوديم، صبح روز بعد دوست خبرنگاري اعتراض داشت که بايد
سريع تر برگردد تهران و اصلاً چه دليلي داشته که شب اينجا بمانيم و همين
ديدن چندساعته هم کافي بوده است. وقتي گروه برگشت، يکي از عشاير با تعجب
گفت؛ «يعني دوستان شما مي خواهند از زندگي ما گزارش بنويسند. آنها که فقط
چندساعت در کمپ بودند.»

چندين بار آب آوردن در طول روز از چشمه يي
که حشرات و کرم هاي کوچک در آن وول مي خوردند، آن هم با دمپايي هايي
پلاستيکي و قلوه سنگ هايي که مسير دو، سه کيلومتري را سخت تر مي کند،
وظيفه دختران و پسران 9 ، 10 ساله عشاير بود؛ همان ليوان آبي که وقتي مي
خواستم بخورم با اکراه به تميزي ليوان نگاه مي کردم و فکر نمي کردم چندين
بار کودکي در اين مسير زمين خورده و با چه سختي اين آب را آورده است.

زنان
و کودکان عشاير هر روز هيزم جمع مي کردند؛ شاخه هاي خشکيده درختان براي
سوزاندن در اجاق وسط سياه چادر و چاي و غذا درست کردن. دست هايشان خراشيده
بود و زمخت از شکستن و جمع آوري شاخه هايي که آن را بر پشت خود يا روي
دستان شان به چادر حمل مي کردند؛ و براي من رقص دودي که از زير اجاق تا
سقف سياه چادر امتداد داشت زيبا بود.

سال ها قبل، بارها سر راه گله
يي که هنگام غروب از چرا برمي گشت، ايستاده بودم و فکر مي کردم چه کار
ساده يي است از صبح تا غروب گوسفندها و بره ها را در مزارع گرداندن و حالا
مي ديدم که چقدر سخت است جمع کردن گله يي که از هر طرف گوسفندان را دور هم
جمع مي کردي از طرفي ديگر گوسفنداني از گله جدا مي شدند و راه خود را پيش
مي گرفتند چه برسد به چراندن يک گله در طول روز.

بارها در تلويزيون
ديده بودم زناني را که به آرامي نشسته بودند روي زمين و دو طرف يک مشک را
تکان مي دادند تا ماست درون آن تبديل به کره شود؛ و من فقط به طعم خوب کره
تازه و نان داغ فکر مي کردم و تجربه نکرده بودم سختي نشستن کنار آغل
گوسفندان آن هم روي تلي از پشگل و شير دوشيدن را.

بايد تجربه کرد
خوابيدن زير سياه چادر بر تکه يي موکت و تشکي که آنقدر نازک است که بودن و
نبودنش فرقي ندارد، با ريتم تکرارشونده صداي زوزه گرگ ها در دوردست و پارس
سگ هاي گله در چندمتري چادر که تا سحر ادامه دارد و روزي که از سحر شروع
مي شود و تا شب فرصتي براي استراحت نمي گذارد و آن وقت ديگر نمي توان از
کسالت آور بودن زندگي آنان گفت.

حالا هر وقت در طول مسير رسيدن به
شهري ديگر از روستاهاي سر راه عبور مي کنيم، جريان زندگي را حس مي کنم که
در تک تک خانه هاي ساده روستا و کوچه هايش جريان دارد.


sharareh
یار و مونس لابی ایران سوئد
یار و مونس لابی ایران سوئد

تعداد پستها: 451
Age: 24
آدرس : کاشان شهر گلاب و سهراب !
از ایشان سپاسگزاری شده: 13
امتیاز: 13152
Registration date: 2008-10-23

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد