ورود
المواضيع الأخيرة
كساني كه Online هستند
در مجموع 5 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 5 مهمان :: 2 عناكب الفهرسة في محركات البحثهيچ كدام
بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 237 و در تاريخ الأحد مارس 07, 2010 12:51 am بوده است.
أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
| فرشته آبی - 1607 | ||||
| حمیده ناصری - 1409 | ||||
| مهران عبدالهی - 1302 | ||||
| admin - 1288 | ||||
| ستاره عباسی - 1254 | ||||
| فرهاد آذر - 1240 | ||||
| sunny - 1004 | ||||
| زیبا تبریزی - 994 | ||||
| Sarvenaz - 983 | ||||
| Parvaneh - 972 |
اشعار مریم حیدرزاده
صفحه 1 از 6 • شاطر •
صفحه 1 از 6 • 1, 2, 3, 4, 5, 6 
رد: اشعار مریم حیدرزاده
رفع زحمت
حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا
دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم
چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست
تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم
در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين
من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم
نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم
بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم
يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت
هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم
خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم
حافظ كنار عكس تو من باز نيت ميكنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت ميكنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمي دانم چرا
دارم به اين بد قوليت ديريست عادت ميكنم
چه ارتباط ساده اي بين من و تقدير هست
تقدير و ويران ميكند من هم مرمت مي كنم
در اشتباهي نازنين تو فكر كردي اين چنين
من دارم از چشمان زيبايت شكايت مي كنم
نه مهربان من بدان بي لطف چشم عاشقت
هر جاي دنيا كه روم احساس غربت مي كنم
بر روي باغ شانه ات هر وقت اندوهي نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شركت ميكنم
يك شادي كوچك اگر از روي بام دل گذشت
هر چند اندك باشد آن را با تو قسمت ميكنم
خسته شدي از شعر من زيبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت ميكنم
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
ماجراي يك عشق
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني كه من ن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني كه من ن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
بين آدم ها
ه قدر فاصله اينجاست بين آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزه
و او هنوز شكوفاست بين آدمها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست بين آدمها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند
چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
ميدان كوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بين آدمها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
چه قدر قحطي روياست بين آدمها
كسي به نيست دل ها دعا نمي خواند
غروب زمزمه پيداست بين آدمها
و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد
هميشه غرق مداراست بين آدمها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بين آدمها
چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل
و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا
چه قدر پونه شكيباست بين آدمها
تمام پنجره ها بي قرار بارانند
چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
نياز و مهر و تمناست بين آدمها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست
و غم به وسعت يلداست بين آدمها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
دلت به وسعت درياست بين آدمها
ه قدر فاصله اينجاست بين آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزه
و او هنوز شكوفاست بين آدمها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست بين آدمها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند
چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
ميدان كوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بين آدمها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
چه قدر قحطي روياست بين آدمها
كسي به نيست دل ها دعا نمي خواند
غروب زمزمه پيداست بين آدمها
و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد
هميشه غرق مداراست بين آدمها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بين آدمها
چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل
و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا
چه قدر پونه شكيباست بين آدمها
تمام پنجره ها بي قرار بارانند
چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
نياز و مهر و تمناست بين آدمها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست
و غم به وسعت يلداست بين آدمها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
دلت به وسعت درياست بين آدمها
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
بين آدم ها
ه قدر فاصله اينجاست بين آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزه
و او هنوز شكوفاست بين آدمها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست بين آدمها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند
چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
ميدان كوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بين آدمها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
چه قدر قحطي روياست بين آدمها
كسي به نيست دل ها دعا نمي خواند
غروب زمزمه پيداست بين آدمها
و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد
هميشه غرق مداراست بين آدمها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بين آدمها
چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل
و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا
چه قدر پونه شكيباست بين آدمها
تمام پنجره ها بي قرار بارانند
چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
نياز و مهر و تمناست بين آدمها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست
و غم به وسعت يلداست بين آدمها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
دلت به وسعت درياست بين آدمها
مریم حیدرزاده
ه قدر فاصله اينجاست بين آدمها
چه قدر عاطفه تنهاست بين آدمها
كسي به حال شقايق دلش نمي سوزه
و او هنوز شكوفاست بين آدمها
كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد
تب غرور چه بالاست بين آدمها
و از صداي شكستن كسي نمي شكند
چه قدر سردي و غوغاست بين آدمها
ميدان كوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بين آدمها
ز مهرباني دل ها دگر سراغي نيست
چه قدر قحطي روياست بين آدمها
كسي به نيست دل ها دعا نمي خواند
غروب زمزمه پيداست بين آدمها
و حال آينه را هيچ كسي نمي پرسد
هميشه غرق مداراست بين آدمها
غريب گشتن احساس درد سنگيني ست
و زندگي چه غم افزاست بين آدمها
مگر كه كلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بين آدمها
چه ماجراي عجيبي ست اين تپيدن دل
و اهل عشق چه رسواست بين آدمها
چه مي شود همه از جنس آسمان باشيم
طلوع عشق چه زيباست بين آدمها
ميان اين همه گلهاي ساكن اينجا
چه قدر پونه شكيباست بين آدمها
تمام پنجره ها بي قرار بارانند
چه قدر خشكي و صحراست بين آدمها
و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم
نياز و مهر و تمناست بين آدمها
بهار كردن دل ها چه كار دشواريست
و عمر شوق چه كوتاست بين آدمها
ميان تك تك لبخندها غمي سرخ ست
و غم به وسعت يلداست بين آدمها
به خاطر تو سرودم چرا كه تنها تو
دلت به وسعت درياست بين آدمها
مریم حیدرزاده
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
بعد ديدار تو
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل
شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يككبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل
شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم
تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر
و من هم يككبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من
ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم
شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد
و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم
تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت
و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده
و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد
كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست
قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم
بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد
دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
حرفها يك دل
بيا در كوچه باغ شهر احساس
شكست لاله را جدي بگيريم
اگر نيلوفري ديديم زخمي
براي قلب پر دردش بميريم
بيا در كوچه هاي تنگ غربت
براي هر غريبي سايه باشيم
بيا هر شب كنار نور يك شمع
به فكر پيچك همسايه باشيم
بيا ما نيز مثل روح باران
به روي يك رز تنها بباريم
بيا در باغ بي روح دلي سرد
كمي رويا ي نيلوفر بككاريم
بيا در يك شب آرام و مهتاب
كمي هم صحبت يك ياس باشيم
اگر صد بار قلبي را شكستيم
بيا يك بار با احساس باشيم
بيا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمي مجنون بمانيم
بيا گه گاه از روي محبت
كمي از درد ليلي بخوانيم
بيا از جنگل سبز صداقت
زماني يك گل لادن بچينيم
كنار پنجره تنها و بي تاب
طلوع آرزوها را ببينيم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
چرا اين آبي زيبا كبود است
شبي كه بينوا مي سوخت از تب
كنار او افق شايد نبوده ست
بيا يك شب براي قلبهامان
ز نور عاطفه قابي بسازيم
براي آسمان اين دل پاك
بيا يك بار مهتابي بسازيم
بيا تا رنگ اقيانوس آبيست
براي موج ها ديوانه باشيم
كنار هر دلي يك شمع سرخست
بيا به حرمتش پروانه باشيم
بيا با دستي از جنس سپيده
زلال اشك از چشمي بشوييم
بيا راز غم پروانه ها را
به موج آبي دريا بگوييم
بيا لاي افق هاي طلايي
بدنبال دل ماهي بگرديم
بيا از قلبمان روزي بپرسيم
كه تا حالا در اين دنيا چه كرديم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
به فكر درد دلهاي شكسته
به فكر سيل بي پيايان اشكي
كه روي چشم يك كودك نشسته
به فكر سيل بي پايان اشكي
كه ر.ي چشم يك كودك نشسته
به فكر اينكه بايد تا سحرگاه
براي پيوند يك شب دعا كند
ز ژرفاي نگاه يك گل سرخ
زماني مرغ آمين را صدا كرد
به او يك قلب صاف و بي ريا داد
كه در آن موجي از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهاي شكيباست
بيا در خلوت افسانه هامان
براي يك كبوتر دانه باشيم
اگر روزي پرستو بي پناهست
براي بالهايش لانه باشيم
بيا با يك نگاه آسماني
ز درد يك ستاره كم نماييم
بيا روزي فضاي شهرمان را
پر از آرامش شبنم نماييم
بيا با بر گ هاي گل سرخ
به درد زنبقي مرهم گذاريم
اگر دل را طلب كردند از تو
مبادا كه بگويي ما نداريم
بيا در لحظه هاي بي قراري
به ياد غصه مجنون بخوابيم
بيا دلهاي عاشق را بگرديم
كه شايد ردي از قلبش بيا بيم
بيا در ساحل نمناك بودن
براي لحظه اي يكرنگ باشيم
بيا تا مثل شب بوهاي عاشق
شبي هم ما كمي دلتنگ باشيم
كنار دفتر نقاشي دل
گلي از انتظار سرخ روييد
و باران قطره هاي آبيش را
به روي حجم احساس پاشيد
اگر چه قصه دل ها درازست
بيا به آرزو عادت نماييم
بيا با آسمان پيمان ببنديم
كه تا او هست ما هم با وفاييم
بيا در لحظه سرخ نيايش
چو روح اشك پاك و ساده باشيم
بيا هر وقت باران باز باريد
براي گل شدن آماده باشيم
بيا در كوچه باغ شهر احساس
شكست لاله را جدي بگيريم
اگر نيلوفري ديديم زخمي
براي قلب پر دردش بميريم
بيا در كوچه هاي تنگ غربت
براي هر غريبي سايه باشيم
بيا هر شب كنار نور يك شمع
به فكر پيچك همسايه باشيم
بيا ما نيز مثل روح باران
به روي يك رز تنها بباريم
بيا در باغ بي روح دلي سرد
كمي رويا ي نيلوفر بككاريم
بيا در يك شب آرام و مهتاب
كمي هم صحبت يك ياس باشيم
اگر صد بار قلبي را شكستيم
بيا يك بار با احساس باشيم
بيا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمي مجنون بمانيم
بيا گه گاه از روي محبت
كمي از درد ليلي بخوانيم
بيا از جنگل سبز صداقت
زماني يك گل لادن بچينيم
كنار پنجره تنها و بي تاب
طلوع آرزوها را ببينيم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
چرا اين آبي زيبا كبود است
شبي كه بينوا مي سوخت از تب
كنار او افق شايد نبوده ست
بيا يك شب براي قلبهامان
ز نور عاطفه قابي بسازيم
براي آسمان اين دل پاك
بيا يك بار مهتابي بسازيم
بيا تا رنگ اقيانوس آبيست
براي موج ها ديوانه باشيم
كنار هر دلي يك شمع سرخست
بيا به حرمتش پروانه باشيم
بيا با دستي از جنس سپيده
زلال اشك از چشمي بشوييم
بيا راز غم پروانه ها را
به موج آبي دريا بگوييم
بيا لاي افق هاي طلايي
بدنبال دل ماهي بگرديم
بيا از قلبمان روزي بپرسيم
كه تا حالا در اين دنيا چه كرديم
بيا يك شب به اين انديشه باشيم
به فكر درد دلهاي شكسته
به فكر سيل بي پيايان اشكي
كه روي چشم يك كودك نشسته
به فكر سيل بي پايان اشكي
كه ر.ي چشم يك كودك نشسته
به فكر اينكه بايد تا سحرگاه
براي پيوند يك شب دعا كند
ز ژرفاي نگاه يك گل سرخ
زماني مرغ آمين را صدا كرد
به او يك قلب صاف و بي ريا داد
كه در آن موجي از آه و تمناست
پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهاي شكيباست
بيا در خلوت افسانه هامان
براي يك كبوتر دانه باشيم
اگر روزي پرستو بي پناهست
براي بالهايش لانه باشيم
بيا با يك نگاه آسماني
ز درد يك ستاره كم نماييم
بيا روزي فضاي شهرمان را
پر از آرامش شبنم نماييم
بيا با بر گ هاي گل سرخ
به درد زنبقي مرهم گذاريم
اگر دل را طلب كردند از تو
مبادا كه بگويي ما نداريم
بيا در لحظه هاي بي قراري
به ياد غصه مجنون بخوابيم
بيا دلهاي عاشق را بگرديم
كه شايد ردي از قلبش بيا بيم
بيا در ساحل نمناك بودن
براي لحظه اي يكرنگ باشيم
بيا تا مثل شب بوهاي عاشق
شبي هم ما كمي دلتنگ باشيم
كنار دفتر نقاشي دل
گلي از انتظار سرخ روييد
و باران قطره هاي آبيش را
به روي حجم احساس پاشيد
اگر چه قصه دل ها درازست
بيا به آرزو عادت نماييم
بيا با آسمان پيمان ببنديم
كه تا او هست ما هم با وفاييم
بيا در لحظه سرخ نيايش
چو روح اشك پاك و ساده باشيم
بيا هر وقت باران باز باريد
براي گل شدن آماده باشيم
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
آرزوي نقاشي
ميان آبشارخاطراتم كنار بوته هاي گل نمي نشينم
هميشه آرزو كردم كه رنگ نگاه بوته گل را ببينم
هميشه آرزو كردم كه روزي براي لحظه اي نقاش باشم
هميشه آرزويم بوده رويا وليكن يك زمان ايكاش باشم
هميشه اين سوالم بوده مادر كه رنگ لاله ها يعني چه رنگي
هميشه گفته بودي باغ سبز ولي رنگ خدا يعني چه رنگي
نگاه مادرم چون ياس مي شد به پرسشهاي منلبخند مي زد
زماني رنگ سرخ لاله ها را به دنياي دلم پيوند م يزد
ولي من باز مي پرسيدم از او كه منظورت ز آبي چيست مادر
هما رنگي كه گفتي دنگ درياست همان رنگي كه گشته چشم از او تر
ز اقيانوس بي طوفان چشمش صداي اشك ها را مي شنيدم
در آن هنگام در باغ تخيل رخ زيباي او را ميكشيدم
نگاهي سرخ اشكي آسماني دوچشماني به رنگ ارغواني
ولي من هر چه نقاشي كشيدم همه تصويري از روياي او بود
و شايد چند خطي كه نوشتم همه يك قطره از درياي او بود
معلم آن زمان كه عاشقانه كنار حرفهايت مي نشينم
هميشه آرزو كردم كه روزي نگاه مهربانت را ببينم
ببينم كه كدامين ديدگاني مرا با حس ديدن آشنا كرد
كه دستان مرا تا اوج برد مرا از دور با چشمش صدا كرد
ببينم كه چه كس راگ شفق را به چشمان وجود من نشان داد
ببينم كه كدامين مهرباني غبار غم رويايم تكان داد
اگر چه من نگاهت را نديدم ولي زيباييت را ميشناسيم
صداي موج روحت را ستاره دل درياييت را ميشناسم
ز تو آموختم نقاشي عشق ز تو احساس را ترسم كردم
ز تب نور اميد و موج دل را ميان غنچه ها تقسيم كردم
ولي من با مرور خاطراتم به اوج آرزوهايم رسيدم
هم اينك لحظه اي نقاش هستم معلم را و مادر ا كشيدم
ولي نقاش من كاغذي نيست براي رسم ابزاري ندارم
كمي احساس را با جرعه اي عشق به روي برگ ياسي مي گذارم
دل نقاشيم تفسير روياست چرا تفسير يك رويا نباشيم
چرا رنگ غروبي سرخ باشيم چرا چون آبي دريا نباشيم
اگر چه گشت شعرم بس مطول ولي نقاشيم را قاب كردم
سحر شد خاطراتم نيز رفتند دوباره من زمان را خواب كردم
ميان آبشارخاطراتم كنار بوته هاي گل نمي نشينم
هميشه آرزو كردم كه رنگ نگاه بوته گل را ببينم
هميشه آرزو كردم كه روزي براي لحظه اي نقاش باشم
هميشه آرزويم بوده رويا وليكن يك زمان ايكاش باشم
هميشه اين سوالم بوده مادر كه رنگ لاله ها يعني چه رنگي
هميشه گفته بودي باغ سبز ولي رنگ خدا يعني چه رنگي
نگاه مادرم چون ياس مي شد به پرسشهاي منلبخند مي زد
زماني رنگ سرخ لاله ها را به دنياي دلم پيوند م يزد
ولي من باز مي پرسيدم از او كه منظورت ز آبي چيست مادر
هما رنگي كه گفتي دنگ درياست همان رنگي كه گشته چشم از او تر
ز اقيانوس بي طوفان چشمش صداي اشك ها را مي شنيدم
در آن هنگام در باغ تخيل رخ زيباي او را ميكشيدم
نگاهي سرخ اشكي آسماني دوچشماني به رنگ ارغواني
ولي من هر چه نقاشي كشيدم همه تصويري از روياي او بود
و شايد چند خطي كه نوشتم همه يك قطره از درياي او بود
معلم آن زمان كه عاشقانه كنار حرفهايت مي نشينم
هميشه آرزو كردم كه روزي نگاه مهربانت را ببينم
ببينم كه كدامين ديدگاني مرا با حس ديدن آشنا كرد
كه دستان مرا تا اوج برد مرا از دور با چشمش صدا كرد
ببينم كه چه كس راگ شفق را به چشمان وجود من نشان داد
ببينم كه كدامين مهرباني غبار غم رويايم تكان داد
اگر چه من نگاهت را نديدم ولي زيباييت را ميشناسيم
صداي موج روحت را ستاره دل درياييت را ميشناسم
ز تو آموختم نقاشي عشق ز تو احساس را ترسم كردم
ز تب نور اميد و موج دل را ميان غنچه ها تقسيم كردم
ولي من با مرور خاطراتم به اوج آرزوهايم رسيدم
هم اينك لحظه اي نقاش هستم معلم را و مادر ا كشيدم
ولي نقاش من كاغذي نيست براي رسم ابزاري ندارم
كمي احساس را با جرعه اي عشق به روي برگ ياسي مي گذارم
دل نقاشيم تفسير روياست چرا تفسير يك رويا نباشيم
چرا رنگ غروبي سرخ باشيم چرا چون آبي دريا نباشيم
اگر چه گشت شعرم بس مطول ولي نقاشيم را قاب كردم
سحر شد خاطراتم نيز رفتند دوباره من زمان را خواب كردم
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
تو را ميشناسم
تو از جنس احساس يك بوته نسرين
تو با چكه هاي شفق آشنايي
تو سر فصل لبخند هر برگ ياسي
ير پژواك سرخ صدايي
تو رنگين كماني ز چشمان موجي
تو رمز رسيدن به اوج خدايي
تو در شهر روياييم كلبه دل
تو يك قصه از .اژه ابتدايي
تو از آه يك ابر مرطوب و تنها
تو باراني از سرزمين وفايي
ترا مثل چشمان خود مي شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدايي
تو يك جرعه از ژاله چشم يك گل
تو تعبيري از وسعت انتهايي
تو گيسوي زرين يك بيد مجنون
تو با راز قلب صدف آشنايي
تو امضايي از بال سرخ پرستو
تو يك ترجمه از كتاب صفايي
تو با قايقي از بلور گل بخ
رسيدي به شهري پر از روشنايي
تو با درد سرخ شكستن همآوا
تو صندوقچه امني از رازهايي
تو از مهرباني كتابي نوشتي
كه آغاز آن بودن شعر رهايي
تو در شهر آيينه ها مي نشيني
تو بر زخم سرخ شقايق دوايي
تو تكثير يك آيه از قامت سبزه هايي
تو موسيقي كوچ يك قوي تنها
تو شعري به رنگ سحر مي سرايي
تو تكراري از آرزوهاي موجي
تو شهدي به شيريني يك دعايي
تو در جهان يك شمع سوزان نهاني
تو چون پنجره شاهدي بي صدايي
تو آموزگار دبستان عشقي
تو دفترچه خاطرات صبايي
تو در سوز سرخ مناجات بلبل
تو در كوچه آبي قصه هايي
تو در سرزمين افق ناپديدي
تو بر زخم آلاله دل شفايي
ترا در اين دل غزل هم ندديم
بگو در كدامين دل و در كجايي
تو از جنس احساس يك بوته نسرين
تو با چكه هاي شفق آشنايي
تو سر فصل لبخند هر برگ ياسي
ير پژواك سرخ صدايي
تو رنگين كماني ز چشمان موجي
تو رمز رسيدن به اوج خدايي
تو در شهر روياييم كلبه دل
تو يك قصه از .اژه ابتدايي
تو از آه يك ابر مرطوب و تنها
تو باراني از سرزمين وفايي
ترا مثل چشمان خود مي شناسم
اگر چه ز مژگان چشمم جدايي
تو يك جرعه از ژاله چشم يك گل
تو تعبيري از وسعت انتهايي
تو گيسوي زرين يك بيد مجنون
تو با راز قلب صدف آشنايي
تو امضايي از بال سرخ پرستو
تو يك ترجمه از كتاب صفايي
تو با قايقي از بلور گل بخ
رسيدي به شهري پر از روشنايي
تو با درد سرخ شكستن همآوا
تو صندوقچه امني از رازهايي
تو از مهرباني كتابي نوشتي
كه آغاز آن بودن شعر رهايي
تو در شهر آيينه ها مي نشيني
تو بر زخم سرخ شقايق دوايي
تو تكثير يك آيه از قامت سبزه هايي
تو موسيقي كوچ يك قوي تنها
تو شعري به رنگ سحر مي سرايي
تو تكراري از آرزوهاي موجي
تو شهدي به شيريني يك دعايي
تو در جهان يك شمع سوزان نهاني
تو چون پنجره شاهدي بي صدايي
تو آموزگار دبستان عشقي
تو دفترچه خاطرات صبايي
تو در سوز سرخ مناجات بلبل
تو در كوچه آبي قصه هايي
تو در سرزمين افق ناپديدي
تو بر زخم آلاله دل شفايي
ترا در اين دل غزل هم ندديم
بگو در كدامين دل و در كجايي
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
براي چشمانت
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت
هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
چرا
چرا بلبل هميشه نغمه خوان است
چرا بر برگ شبنم مي نشيند
چرا آلاله هاي باغ سرخند
چرا بر روي گل غم مي نشيند
چرا باران هميشه قطره قطره ست
چرا در خانه ها دريا نداريم
چرا در باغچه يا توي گلدان
گلي يا برگي از رويا نداريم
چرا پروانه ها معناي عشقند
چرا جغدان هميشه اشكبارند
چرا مردم همانند كبوتر
درون خانه ها جغدي ندارند
چرا در هر كتابي آسمان ها
هميشه آبي و خوشرنگ هستند
چرا هيچ آسماني رنگ غم نيست
چرا مردم خدا را مي پرستند
چرا ما عاشق باد صباييم
چرا يك بار با طوفان نباشيم
چرا در هر زمان در فكر دريا
چرا يكبار با باران نباشيم
چرا گلزار ها شاداب و سبزند
چرا قلب بيابان لالهگون است
چرا دستان بركه پاك و نيلي است
چرا چشم شقايق رنگ خونست
چرا لبهاي مردم نيمه خشك است
چرا لبخند در آن جا ندارد
چرا توي قفس هامان قناري ست
چرا هيچ آدمي درنا ندارد
چرا بالا تر از احساس عشقست
چرا تصوير از آينه پيداست
چرا نيلوفران پيك بهارند
چرا احساس در دل ها شكوفاست
اگر چه اين بيان آرزو بود
ولي آخر چرا زيبا نباشيم
چرا يك بار چون بال پرستو
چرا يك بار چون دريا نباشيم
چرا بلبل هميشه نغمه خوان است
چرا بر برگ شبنم مي نشيند
چرا آلاله هاي باغ سرخند
چرا بر روي گل غم مي نشيند
چرا باران هميشه قطره قطره ست
چرا در خانه ها دريا نداريم
چرا در باغچه يا توي گلدان
گلي يا برگي از رويا نداريم
چرا پروانه ها معناي عشقند
چرا جغدان هميشه اشكبارند
چرا مردم همانند كبوتر
درون خانه ها جغدي ندارند
چرا در هر كتابي آسمان ها
هميشه آبي و خوشرنگ هستند
چرا هيچ آسماني رنگ غم نيست
چرا مردم خدا را مي پرستند
چرا ما عاشق باد صباييم
چرا يك بار با طوفان نباشيم
چرا در هر زمان در فكر دريا
چرا يكبار با باران نباشيم
چرا گلزار ها شاداب و سبزند
چرا قلب بيابان لالهگون است
چرا دستان بركه پاك و نيلي است
چرا چشم شقايق رنگ خونست
چرا لبهاي مردم نيمه خشك است
چرا لبخند در آن جا ندارد
چرا توي قفس هامان قناري ست
چرا هيچ آدمي درنا ندارد
چرا بالا تر از احساس عشقست
چرا تصوير از آينه پيداست
چرا نيلوفران پيك بهارند
چرا احساس در دل ها شكوفاست
اگر چه اين بيان آرزو بود
ولي آخر چرا زيبا نباشيم
چرا يك بار چون بال پرستو
چرا يك بار چون دريا نباشيم
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
كاش مي شد
كاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گامها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك
عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش ميشد با نسيمشامگاه
برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش ميشد در سكوت دشت شب
ناله غمگين باران را شنيد
بعد دست قطره هايش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد
كاش ميشد چادر شب را كشيد
از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد
سختي و نامهرباني را نديد
كاش ميشد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشيد داد
كاش ميشد بر تمام مردمان
پيشوند نام انسان را گذاشت
كاش مي شد كه دلي را شاد كرد
بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت
كاش ميشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش مي شد مثل قوهاي سپيد
از لب درياي مهرش آب خورد
كاش ميشد جاي اشعار بلند
بيت ها راساده و زيبا كنم
كاش مي شد برگ برگ بيت را
سرخ تر از واژه رويا كنم
كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز
يك دل غمديده را تسكين دهم
كاش ميشد در طلوع باس ها
به صنوبر يك سبد نسرين دهم
كاش ميشد با تمام حرف ها
يك دريچه به صفا را وا كنم
كاش ميشد در نهايت راه عشق
آن گل گم گشته را پيدا كنم
كاش مي شد سرزمين عشق را
در ميان گامها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك
عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه
قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس
تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش ميشد با نسيمشامگاه
برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلبها
مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش ميشد در سكوت دشت شب
ناله غمگين باران را شنيد
بعد دست قطره هايش را گرفت
تا بهار آرزو ها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف
لا به لاي آسمان پر نور شد
كاش ميشد چادر شب را كشيد
از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميان ژاله ها
جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد
سختي و نامهرباني را نديد
كاش ميشد با محبت خانه ساخت
يك اطاقش را به مرواريد داد
كاش مي شد آسمان مهر را
خانه كرد و به گل خورشيد داد
كاش ميشد بر تمام مردمان
پيشوند نام انسان را گذاشت
كاش مي شد كه دلي را شاد كرد
بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت
كاش ميشد در ستاره غرق شد
در نگاهش عاشقانه تاب خورد
كاش مي شد مثل قوهاي سپيد
از لب درياي مهرش آب خورد
كاش ميشد جاي اشعار بلند
بيت ها راساده و زيبا كنم
كاش مي شد برگ برگ بيت را
سرخ تر از واژه رويا كنم
كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز
يك دل غمديده را تسكين دهم
كاش ميشد در طلوع باس ها
به صنوبر يك سبد نسرين دهم
كاش ميشد با تمام حرف ها
يك دريچه به صفا را وا كنم
كاش ميشد در نهايت راه عشق
آن گل گم گشته را پيدا كنم
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
سرنوشت من و چشمهايت
ايكاش در چشم هايت ترديد را ديده بودم
يا از همان روز اول از عشق ترسيده بودم
ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان گل بچينم
جاي گل رز برايت پروانگي چيده بودم
گل را به دست تو دادم حتي نگاهم نكردي
آن شب نمي داني اما تا صبح لرزيده بودم
آن شب تو با خود نگفتي كه بر سرمن چه آمد
با خود نگفتي ز دستت من باز رنجيده بودم
انگار پي برده بودي ديوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودي و دير فهميده بودم
از آن شب سرد پاييز كه چشم من به تو افتاد
گفتم ايكاش شب ها هر گر نخوابيده بودم
از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي
چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم
آن شب من و اشك و مهتاب تا صبح با هم نشستيم
ايكاش يك خواب بد بود چيزي من ديده بودم
تو اهل آن دوردستي من يك اسير زميني
عشق زمين و افق را ايكاش سنجيده بودم
بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ويرانيت را تنها پرستيده بودم
وقتي صدا كردي از دور با عشوه اي نادرت را
آن لهجه نقره اي را ايكاش نشنيده بودم
انگار تقصير من بود حق با تو و آسمان است
وقتي كه تو مي گذشتي از دور خنديده بودم
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همين ست
جاي تو بودم اگر من صد بار بخشيده بودم
بايد برايت دعا كرد آباد باشي و سرسبز
ايكاش هرگز نبيني چيزي كه من ديده بودم
اندوه بي اعتناي چه يادگار عجيبي ست
اما چه شب ها كه آن را از عشق بوسيده بودم
حالا بدان تو كه رفتي در حسرت بازگشت
يك آسمان اشك آن شب در كوچه پايشده بودم
هر گز پشيمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتي كه شايد بدانم بيهوده رنجيده بودم
حالا تو را به شقايق ديگر بيا كوچ كافيست
جاي تو بودم اگر من اين بار بخشيده بودم
ايكاش در چشم هايت ترديد را ديده بودم
يا از همان روز اول از عشق ترسيده بودم
ايكاش آن شب كه رفتم از آسمان گل بچينم
جاي گل رز برايت پروانگي چيده بودم
گل را به دست تو دادم حتي نگاهم نكردي
آن شب نمي داني اما تا صبح لرزيده بودم
آن شب تو با خود نگفتي كه بر سرمن چه آمد
با خود نگفتي ز دستت من باز رنجيده بودم
انگار پي برده بودي ديوانه ات گشته ام من
تو عاشق من نبودي و دير فهميده بودم
از آن شب سرد پاييز كه چشم من به تو افتاد
گفتم ايكاش شب ها هر گر نخوابيده بودم
از كوچه كه مي گذشتيم حتي نگاهم نكردي
چشمت پي ديگري بود اين را نفهميده بودم
آن شب من و اشك و مهتاب تا صبح با هم نشستيم
ايكاش يك خواب بد بود چيزي من ديده بودم
تو اهل آن دوردستي من يك اسير زميني
عشق زمين و افق را ايكاش سنجيده بودم
بي تو چه شبها كه تا صبح در حسرت با تو بودن
اندوه ويرانيت را تنها پرستيده بودم
وقتي صدا كردي از دور با عشوه اي نادرت را
آن لهجه نقره اي را ايكاش نشنيده بودم
انگار تقصير من بود حق با تو و آسمان است
وقتي كه تو مي گذشتي از دور خنديده بودم
اما به پروانه سوگند تنها گناهم همين ست
جاي تو بودم اگر من صد بار بخشيده بودم
بايد برايت دعا كرد آباد باشي و سرسبز
ايكاش هرگز نبيني چيزي كه من ديده بودم
اندوه بي اعتناي چه يادگار عجيبي ست
اما چه شب ها كه آن را از عشق بوسيده بودم
حالا بدان تو كه رفتي در حسرت بازگشت
يك آسمان اشك آن شب در كوچه پايشده بودم
هر گز پشيمان نگشتم از انتخاب تو هرگز
رفتي كه شايد بدانم بيهوده رنجيده بودم
حالا تو را به شقايق ديگر بيا كوچ كافيست
جاي تو بودم اگر من اين بار بخشيده بودم
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
يك تمناي بلند
بيا براي پرستو ز مهر دانه بپاشيم
بيا پناه كبوتر طيبي چلچله باشيم
بيا كه درد عطش را ز چشم غنچه بشوييم
براي موج پريشان ز عشق قصه بگوييم
بيا كه دعوت گل را به باغ دل بپذيريم
بيا ز هجرت مرغان خسته در س بگيريم
بيا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانيم
بيا به خاطر گل ها هميشه تاتزه بمانيم
بيا كه كشتي دل را به موج مهر سپاريم
بروي دفتر دل ها رز اميد بكاريم
بيا زلال بمانيم مثل بركه و باران
و حرمتي بگذاريم به صداقت ياران
بيا حوالي يك گل ز عشق خانه بسازيم
براي غربت گنجشك آشيانه بسازيم
بيا سپيده كه آمد صدا كنيم خدا را
و تا افق برسانيم دست سبز دعا را
بيا براي پرستو ز مهر دانه بپاشيم
بيا پناه كبوتر طيبي چلچله باشيم
بيا كه درد عطش را ز چشم غنچه بشوييم
براي موج پريشان ز عشق قصه بگوييم
بيا كه دعوت گل را به باغ دل بپذيريم
بيا ز هجرت مرغان خسته در س بگيريم
بيا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانيم
بيا به خاطر گل ها هميشه تاتزه بمانيم
بيا كه كشتي دل را به موج مهر سپاريم
بروي دفتر دل ها رز اميد بكاريم
بيا زلال بمانيم مثل بركه و باران
و حرمتي بگذاريم به صداقت ياران
بيا حوالي يك گل ز عشق خانه بسازيم
براي غربت گنجشك آشيانه بسازيم
بيا سپيده كه آمد صدا كنيم خدا را
و تا افق برسانيم دست سبز دعا را
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
شعر يعني
شعر يعني با افق يك دل شدن
يا لباسي از شقايق دختن
شعر يعني با وجود خستگي
بر سر پروانه دل سوختن
شعر يعني سري از اسرار عشق
شعر يعني يك ستاره داشتن
شعر يعني يك نگاه خسته را
از كوير گونه اي برداشتن
شعر يعني داستاني نا تمام
شعر يعني جاده اي بي انتها
شعر يعني گفتن از احساس موج
در كنار حسرت پروانه ها
شعر يعني آه سرخ لاله ها
شعر يعني حرف پنهان در نگاه
شعر يعني ترجمان يك نفس
عمق سايه روشن دشت پگاه
شعر يعني يك زلال بي دريغ
شعر يعني راز قلب يك صدف
شعر يعني درد دلهاي نسيم
حرفي از تنهايي سبز علف
شعر يعني تاب خوردن روي موج
در كنار بركه ساحل ساختن
شعر يعني هديه اس از آسمان
بهر ياسي بي نوا انداختن
شعر يعني فصلي از سال نگاه
شعر يعني عاشقانه زيستن
شعر يعني پولكي از عشق را
روي دامان كويري ريختن
شعر يعني حس يك پرواز محض
در ميان آسمان پيدا شدن
شعر يعني در حصار زندگي
غرث در گلواژه رويا شدن
شعر يعني قصه يك آرزو
شعر يعني ابتداي يك غروب
شعر يعني تكه اي از آسمان
شعر يعني وصف يك انسان خوب
شعر يعني قلعه اي از جنس عشق
كم كنم از واژه و حرف و سخن
شعر يعني حرف قلبي سرخ و پاك
نه عبوري ساده چون اشعار من
شعر يعني با افق يك دل شدن
يا لباسي از شقايق دختن
شعر يعني با وجود خستگي
بر سر پروانه دل سوختن
شعر يعني سري از اسرار عشق
شعر يعني يك ستاره داشتن
شعر يعني يك نگاه خسته را
از كوير گونه اي برداشتن
شعر يعني داستاني نا تمام
شعر يعني جاده اي بي انتها
شعر يعني گفتن از احساس موج
در كنار حسرت پروانه ها
شعر يعني آه سرخ لاله ها
شعر يعني حرف پنهان در نگاه
شعر يعني ترجمان يك نفس
عمق سايه روشن دشت پگاه
شعر يعني يك زلال بي دريغ
شعر يعني راز قلب يك صدف
شعر يعني درد دلهاي نسيم
حرفي از تنهايي سبز علف
شعر يعني تاب خوردن روي موج
در كنار بركه ساحل ساختن
شعر يعني هديه اس از آسمان
بهر ياسي بي نوا انداختن
شعر يعني فصلي از سال نگاه
شعر يعني عاشقانه زيستن
شعر يعني پولكي از عشق را
روي دامان كويري ريختن
شعر يعني حس يك پرواز محض
در ميان آسمان پيدا شدن
شعر يعني در حصار زندگي
غرث در گلواژه رويا شدن
شعر يعني قصه يك آرزو
شعر يعني ابتداي يك غروب
شعر يعني تكه اي از آسمان
شعر يعني وصف يك انسان خوب
شعر يعني قلعه اي از جنس عشق
كم كنم از واژه و حرف و سخن
شعر يعني حرف قلبي سرخ و پاك
نه عبوري ساده چون اشعار من
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
تو مثل
تو مثل خواب نسيمي به رنگ اشك شقايق
تو مثل شبنم عشقي به روي پونه عاشق
تو مثل دست سپيده پر از تولد نوري
تو مثل نم باران لطيف و پاك و صبوري
تو مثل مرهم ياسي براي قلب شكسته
تو مثل سايبان اميدي براي يك دل خسته
تو مثل غنچه لطيفي به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده ياسي و مثل غربت يك غم
تو مثل جذبه عشقي در انتظار رسيدن
در امتداد نوازش گلي ز عاطفه چيدن
تو مثل نغمه موجي غريب و آبي و ساده
شبيه شاخه گلي كه افق به چلچله داده
تو مثل چكه مهري ز سقف سبز صداقت
تو مثل گريه شعري بروي صفحه غربت
تو مثل لذت رويا تو مثل شوق نگاهي
هزار مرتبه خورشيد و صد افق پر ماهي
تو مثل لطف بهاري پر از شكوفه خواندن
تمام هستي من شد ميان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه كه هستي مرا به نام صدا كن
براي اين دل سرگشته وقت صبح دعا كن
تو مثل خواب نسيمي به رنگ اشك شقايق
تو مثل شبنم عشقي به روي پونه عاشق
تو مثل دست سپيده پر از تولد نوري
تو مثل نم باران لطيف و پاك و صبوري
تو مثل مرهم ياسي براي قلب شكسته
تو مثل سايبان اميدي براي يك دل خسته
تو مثل غنچه لطيفي به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده ياسي و مثل غربت يك غم
تو مثل جذبه عشقي در انتظار رسيدن
در امتداد نوازش گلي ز عاطفه چيدن
تو مثل نغمه موجي غريب و آبي و ساده
شبيه شاخه گلي كه افق به چلچله داده
تو مثل چكه مهري ز سقف سبز صداقت
تو مثل گريه شعري بروي صفحه غربت
تو مثل لذت رويا تو مثل شوق نگاهي
هزار مرتبه خورشيد و صد افق پر ماهي
تو مثل لطف بهاري پر از شكوفه خواندن
تمام هستي من شد ميان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه كه هستي مرا به نام صدا كن
براي اين دل سرگشته وقت صبح دعا كن
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
قصه پونه عشق
صداقت يعني از مرز افقها
به قصد ديدن رويت گذشتن
ميان كوچه هاي سبز احساس
به دنبال قدمه هاي تو گشتن
نجابت يعني از باغ نگاهت
به رسم عاطفه يك پونه چيدن
ميان سايه روشن هاي احساس
ترا از پشت يك آينه ديدن
دو چشمت سرزمين آرزوها
نگاهت داستان آشمنايي ست
امان از آن زمان كه قلب عاشق
گرفتار خزان يك جدايي ست
تو در آن سوي مر مرها ي احساس
و من در جستجوي يك بهانه
كه شايد روزي از فصل سكفتن
به تو گويم كلامي عاشقانه
كنار سايبان ديدگانت
هميشه آرزوها ارغوانيست
بدان تا صبح پر نور شكفتن
بياد ديده تو آسماني ست
طلوع پاك ديدار تو يعني
براي لحظه اي چون ياس بودن
زمستان غريبي را شكستن
و چون آيينه با احساس بودن
براي شهر بي باران دل ها
تو يعني لحظه ي باران گرفتن
تو يعني در دل پژمردگي ها
بياد يك فرشته جان گرفتن
در آن آغاز بي پايان رويش
كه از باغ افق گل چيده بودي
از آن لحظه كه احساس دلم را
به امواج نگاهت ديده بودي
چه زيبا شبنمي از آرزو را
بروي لادن روحم نشاند ي
دلت مرز عبور از آسمان بود
و من را به دل اين مرز خواند ي
و اينك من كنار ديدگانت
وفا را مثل گل ها مي شناسم
اگر چشمان قلبم را ببندند
ترت تنهاي تنها مي شناسم
هميشه ساحل دلهاي عاشق
بياد چشم دريا بي قرار است
تو تا آن لحظه اي كه مي درخشي
تمام سرزمين دل بهار ست
سحر وقتي كه مي خواهد بيايد
ترا بايد از آن بالا ببيند
و بايد از گلستان نگاهت
فقط يك شاخه نيلوفر بچيند
سحر قدر ترا مي داند و بس
تو يعني زير باران تازه گشتن
و يا به احترام يك شقايق
ز مرز آسمان ها هم گذشتن
تواضع يعني از روي متانت
براي ديدنت ديوانه بودن
و تو يعني دل صد نسترن را
ز شهر سرخ تنهايي ربودن
دلت تفسير خوبي هاي ابي ست
و قلبت قصه ايثار شبنم
نگاهت آسمان آبي و صاف
كه مي شويد ز چشم عنچه ها غم
نگاهت تا افق بي كينه و پاك
و چشمان تو دو ماه نجيب است
فضاي گرم دستان تو اي عشق
پناه نسترن هاي غريب است
تو يعني يك نگاه مهربان را
ميان ياسها قسمت نمودن
و شايد تو سر آغاز نگاهي
نخستين واژه باغ سرودن
تو يعني مرهم زخم پرستو
تو يعني راز درمان شكستن
تو يعني تا سحر در انتظار
عبور قاصدي زيبا نشستن
تو يعني نرگس باغ تجسم
تو يعني يك جهان بالا تر از نور
تو يعني يك فرشته مثل مهتاب
كه با لبخند مي آيد از آن دور
سپردم به تو درياي دلم را
تو اي افسانه ايثار خورشيد
دلم از روي عشقي آسماني
وجودش را به چشمان تو بخشيد
صداقت يعني از مرز افقها
به قصد ديدن رويت گذشتن
ميان كوچه هاي سبز احساس
به دنبال قدمه هاي تو گشتن
نجابت يعني از باغ نگاهت
به رسم عاطفه يك پونه چيدن
ميان سايه روشن هاي احساس
ترا از پشت يك آينه ديدن
دو چشمت سرزمين آرزوها
نگاهت داستان آشمنايي ست
امان از آن زمان كه قلب عاشق
گرفتار خزان يك جدايي ست
تو در آن سوي مر مرها ي احساس
و من در جستجوي يك بهانه
كه شايد روزي از فصل سكفتن
به تو گويم كلامي عاشقانه
كنار سايبان ديدگانت
هميشه آرزوها ارغوانيست
بدان تا صبح پر نور شكفتن
بياد ديده تو آسماني ست
طلوع پاك ديدار تو يعني
براي لحظه اي چون ياس بودن
زمستان غريبي را شكستن
و چون آيينه با احساس بودن
براي شهر بي باران دل ها
تو يعني لحظه ي باران گرفتن
تو يعني در دل پژمردگي ها
بياد يك فرشته جان گرفتن
در آن آغاز بي پايان رويش
كه از باغ افق گل چيده بودي
از آن لحظه كه احساس دلم را
به امواج نگاهت ديده بودي
چه زيبا شبنمي از آرزو را
بروي لادن روحم نشاند ي
دلت مرز عبور از آسمان بود
و من را به دل اين مرز خواند ي
و اينك من كنار ديدگانت
وفا را مثل گل ها مي شناسم
اگر چشمان قلبم را ببندند
ترت تنهاي تنها مي شناسم
هميشه ساحل دلهاي عاشق
بياد چشم دريا بي قرار است
تو تا آن لحظه اي كه مي درخشي
تمام سرزمين دل بهار ست
سحر وقتي كه مي خواهد بيايد
ترا بايد از آن بالا ببيند
و بايد از گلستان نگاهت
فقط يك شاخه نيلوفر بچيند
سحر قدر ترا مي داند و بس
تو يعني زير باران تازه گشتن
و يا به احترام يك شقايق
ز مرز آسمان ها هم گذشتن
تواضع يعني از روي متانت
براي ديدنت ديوانه بودن
و تو يعني دل صد نسترن را
ز شهر سرخ تنهايي ربودن
دلت تفسير خوبي هاي ابي ست
و قلبت قصه ايثار شبنم
نگاهت آسمان آبي و صاف
كه مي شويد ز چشم عنچه ها غم
نگاهت تا افق بي كينه و پاك
و چشمان تو دو ماه نجيب است
فضاي گرم دستان تو اي عشق
پناه نسترن هاي غريب است
تو يعني يك نگاه مهربان را
ميان ياسها قسمت نمودن
و شايد تو سر آغاز نگاهي
نخستين واژه باغ سرودن
تو يعني مرهم زخم پرستو
تو يعني راز درمان شكستن
تو يعني تا سحر در انتظار
عبور قاصدي زيبا نشستن
تو يعني نرگس باغ تجسم
تو يعني يك جهان بالا تر از نور
تو يعني يك فرشته مثل مهتاب
كه با لبخند مي آيد از آن دور
سپردم به تو درياي دلم را
تو اي افسانه ايثار خورشيد
دلم از روي عشقي آسماني
وجودش را به چشمان تو بخشيد
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
نغمه اي برا ي خواب
بخواب اي دختر آرام مهتاب
ببين گلهاي ميخك خسته هستند
تمام اشك هايم تا بخوابي
ميان مخمل چشم شكستند
بخواب اي پونه باغ شكفتن
گل اندوه امشب زرد زردست
هوا را زرد كرده عطر پاييز
فضاي پاك ايوان سرد سردست
بخواب اي غنچه بي تاب احساس
فضاي شهر شب بو ها طلايي ست
بهار سبز عاشقها خزانست
خزان بي قراران بي وفايي ست
بخواب اي مرغ نا آرام دريا
گل آرامشم تنهاي تنهاست
اگر امشب ز بي تابي نخوابي
دلم تا صبح در چنگال غم هاست
بخواب اي شبنم نيلوفر دل
دو چشمان تو رنگ موج درياست
ميان كوچه هاي زندگاني
گل شادي فقط در باغ روياست
بخواب اي هديه ناز سپيده
كه دنيا يك گذرگاه عجيب است
هميشه نغمه مرغان عاشق
پر از يك حس نمناك و غريب است
بخواب اي برگ تبدار شقايق
بدان عاشق هميشه ارغواني ست
همين حالا كنار بستري سرد
دلي در آرزوي مهرباني ست
بخواب اي لذت سرشار پرواز
فضاي قلب شب بو ها بهاري است
پرستو هم نمي ماند به بك شهر
هميشه هجرتش از بي قراري است
بخواب اي بوته ناز گل سرخ
تمام شاخه ها از غم خميدند
تمام كودكان در خواب نوشين
به اوج آرزوهاشان رسيدند
بخواب اي يادگار شهر رويا
كه اشكم گونه ها را سرخ و تر كرد
شبي مثل همين شب توي پايزز
دلم به غربت ياسي سفر كرد
بخواب اي راز سبز آرزويم
علاج درد پيچك ها رهايي ست
اگر ديدي گلي مي لرزد از اشك
بدان اندوهش از رنج جدايي است
بخواب اي آشنا با خلوت شب
دلم در آرزويش تنگ تنگ است
نمي داني كه او وقتي بيايد
بلور اشكهايم چه قشنگ است
بخواب اي آفتاب بي غروبم
شب تنهايي دل ها درازست
دعايت مي كنم هر شب همين وقت
كه درهاي دعا تا صبح بازست
بخواب اي دختر آرام مهتاب
ببين گلهاي ميخك خسته هستند
تمام اشك هايم تا بخوابي
ميان مخمل چشم شكستند
بخواب اي پونه باغ شكفتن
گل اندوه امشب زرد زردست
هوا را زرد كرده عطر پاييز
فضاي پاك ايوان سرد سردست
بخواب اي غنچه بي تاب احساس
فضاي شهر شب بو ها طلايي ست
بهار سبز عاشقها خزانست
خزان بي قراران بي وفايي ست
بخواب اي مرغ نا آرام دريا
گل آرامشم تنهاي تنهاست
اگر امشب ز بي تابي نخوابي
دلم تا صبح در چنگال غم هاست
بخواب اي شبنم نيلوفر دل
دو چشمان تو رنگ موج درياست
ميان كوچه هاي زندگاني
گل شادي فقط در باغ روياست
بخواب اي هديه ناز سپيده
كه دنيا يك گذرگاه عجيب است
هميشه نغمه مرغان عاشق
پر از يك حس نمناك و غريب است
بخواب اي برگ تبدار شقايق
بدان عاشق هميشه ارغواني ست
همين حالا كنار بستري سرد
دلي در آرزوي مهرباني ست
بخواب اي لذت سرشار پرواز
فضاي قلب شب بو ها بهاري است
پرستو هم نمي ماند به بك شهر
هميشه هجرتش از بي قراري است
بخواب اي بوته ناز گل سرخ
تمام شاخه ها از غم خميدند
تمام كودكان در خواب نوشين
به اوج آرزوهاشان رسيدند
بخواب اي يادگار شهر رويا
كه اشكم گونه ها را سرخ و تر كرد
شبي مثل همين شب توي پايزز
دلم به غربت ياسي سفر كرد
بخواب اي راز سبز آرزويم
علاج درد پيچك ها رهايي ست
اگر ديدي گلي مي لرزد از اشك
بدان اندوهش از رنج جدايي است
بخواب اي آشنا با خلوت شب
دلم در آرزويش تنگ تنگ است
نمي داني كه او وقتي بيايد
بلور اشكهايم چه قشنگ است
بخواب اي آفتاب بي غروبم
شب تنهايي دل ها درازست
دعايت مي كنم هر شب همين وقت
كه درهاي دعا تا صبح بازست
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
مي توان
مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طوع ساده احساس داد
مي توان در خلوت شبهاي راز
فكر رسم آبي پرواز بود
مي توان با حرفي از جنس بلور
شوق را به هر دلي دعوت نمود
مي توان در آرزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم ياد بود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت
مي توان از شهر شب بو ها گذشت
عابر پس كوچه هاي نور بود
مي توان همسايه مهتاب شد
فكر زخم غنچه اي رنجور بود
مي توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشكها را دانه داد
مي توان وقتي خزان از ره رسيد
يك كبوتر را به كنجي لانه داد
مي توان در قلب هاي بي فروغ
لحظه اي برقي زد و خورشيد شد
مي توان در غربت داغ كوير
آن ابري كه مي باريد شد
مي توان در كوچه هاي زندگي
پاسخ لبخند را با ياس داد
مي توان جاي غروب عشق را
به طوع ساده احساس داد
مي توان در خلوت شبهاي راز
فكر رسم آبي پرواز بود
مي توان با حرفي از جنس بلور
شوق را به هر دلي دعوت نمود
مي توان در آرزوي كودكي
با حضور يك عروسك سهم داشت
مي توان گاهي به رسم ياد بود
در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت
مي توان از شهر شب بو ها گذشت
عابر پس كوچه هاي نور بود
مي توان همسايه مهتاب شد
فكر زخم غنچه اي رنجور بود
مي توان با لطف دست پنجره
مهربان گنجشكها را دانه داد
مي توان وقتي خزان از ره رسيد
يك كبوتر را به كنجي لانه داد
مي توان در قلب هاي بي فروغ
لحظه اي برقي زد و خورشيد شد
مي توان در غربت داغ كوير
آن ابري كه مي باريد شد
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
برگرد
برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود
يك شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود
در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمي شود
بي تو شكست و پنجره رو به آسمان
غم در حريم آبي دل جا نمي شود
درياي تو پناه نگاه شكسته است
هر دل كه مثل قلب تو دريا نمي شود
مي خواستم بچينم از آن سوي دل گلي
اما بدون تو كه گلي وا نميشود
درديست انتظار كه درمان آن تويي
اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود
زيباترين گلي كه پسنديده ام تويي
گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود
بي تو شكسته شد غزل آشناييم
اين رسم مهرباني دنيا نمي شود
گفتي صبور باش و به آينده بنگر
پروانه كه صبور و شكيبا نمي شود
شبنم گل نگاه مرا بار شسته است
دل در كنار ياد تو تنها نمي شود
گلدان ياس بي تو شكست و غريب شد
گلدان بدون عشق شكوفا نمي شود
باران كوير روح مرا مي برد به اوج
اما دلم بدون تو شيدا نمي شود
رفتي و بي تو نام شكفتن غريب شد
ديگر طلوع مهر هويدا نمي شود
روياي من هميشه به ياد تو سبز بود
رفتي و حرفي از غم رويا نمي شود
رفتي و دل ميان گلستان غريب ماند
ديگر بهار محو تماشا نمي شود
يك قاصدك كنار من آمد كمي نشست
گفتم كه صبح اين شب يلدا نمي شود
دل هاي منتظر همه تقديم چشم تو
امروز بي حضور تو فردا نمي شود
برگرد بي تو بغض فضا وا نمي شود
يك شاخه ياس عاطفه پيدا نمي شود
در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نمي شود
بي تو شكست و پنجره رو به آسمان
غم در حريم آبي دل جا نمي شود
درياي تو پناه نگاه شكسته است
هر دل كه مثل قلب تو دريا نمي شود
مي خواستم بچينم از آن سوي دل گلي
اما بدون تو كه گلي وا نميشود
درديست انتظار كه درمان آن تويي
اين درد تلخ بي تو مداوا نمي شود
زيباترين گلي كه پسنديده ام تويي
گل مثل چشمهاي تو زيبا نمي شود
بي تو شكسته شد غزل آشناييم
اين رسم مهرباني دنيا نمي شود
گفتي صبور باش و به آينده بنگر
پروانه كه صبور و شكيبا نمي شود
شبنم گل نگاه مرا بار شسته است
دل در كنار ياد تو تنها نمي شود
گلدان ياس بي تو شكست و غريب شد
گلدان بدون عشق شكوفا نمي شود
باران كوير روح مرا مي برد به اوج
اما دلم بدون تو شيدا نمي شود
رفتي و بي تو نام شكفتن غريب شد
ديگر طلوع مهر هويدا نمي شود
روياي من هميشه به ياد تو سبز بود
رفتي و حرفي از غم رويا نمي شود
رفتي و دل ميان گلستان غريب ماند
ديگر بهار محو تماشا نمي شود
يك قاصدك كنار من آمد كمي نشست
گفتم كه صبح اين شب يلدا نمي شود
دل هاي منتظر همه تقديم چشم تو
امروز بي حضور تو فردا نمي شود
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: اشعار مریم حیدرزاده
و بعد از رفتنت
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس ازيك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم كه چرا رفتي
نمي دانم چرا شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
دانم كجا تا كي براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرتو ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
صفحه 1 از 6 • 1, 2, 3, 4, 5, 6 
صفحه 1 از 6
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد




» درحمام کدام قسمت بدنتان را اول میشویید؟
» سه ترانه زیبا از حامد صادقی + دانلود
» ساخت ساختمان ۶ طبقه در ۲۴ ساعت!
» رسوایی دشمنان نظریه قاره کهن در سایت ویکیپدیا