ورود
المواضيع الأخيرة
كساني كه Online هستند
در مجموع 2 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 2 مهمان :: 2 عناكب الفهرسة في محركات البحثهيچ كدام
بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 237 و در تاريخ الأحد مارس 07, 2010 12:51 am بوده است.
أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
| فرشته آبی - 1607 | ||||
| حمیده ناصری - 1409 | ||||
| مهران عبدالهی - 1302 | ||||
| admin - 1288 | ||||
| ستاره عباسی - 1254 | ||||
| فرهاد آذر - 1240 | ||||
| sunny - 1004 | ||||
| زیبا تبریزی - 994 | ||||
| Sarvenaz - 983 | ||||
| Parvaneh - 972 |
زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
صفحه 1 از 3 • شاطر •
صفحه 1 از 3 • 1, 2, 3 
زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
زیباترین اشعاری که خوانده اید کدام است
اینجا اشعار را بگذارید .
توجه کنید اینجا مشاعره نیست تنها بانکی از اشعار زیبا خواهد بود
نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا
ناگهان ، شد محو،
با فریاد موجی سینه سا !
آن که یک دم ، بر وجود من گواهی داده بود ،
از سر انکار ، می پرسید:کو؟ کی؟
کی؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها:
این جهان:دریا ،
زمان:چون موج ،
ما:مانند نقش ،
لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا !
یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب ،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
یک قدم آن سوتر پیوسته با باد هوا!
باز می گفتم: نه !این سان داوری بی شک خطاست ،
فرق بسیار است بین نقش ما ، با نقش پا
فرق بسیار است بین جان انسان وحباب
هر دو بر بادند اما کارشان از هم جدا:
مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
آقتاب جان شان درتاروپود جان ما !
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا!
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش ،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
تا چو جان خود ، جهان هم جاودان دارد تو را !
فریدون مشیری
اینجا اشعار را بگذارید .
توجه کنید اینجا مشاعره نیست تنها بانکی از اشعار زیبا خواهد بود
نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا
ناگهان ، شد محو،
با فریاد موجی سینه سا !
آن که یک دم ، بر وجود من گواهی داده بود ،
از سر انکار ، می پرسید:کو؟ کی؟
کی؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها:
این جهان:دریا ،
زمان:چون موج ،
ما:مانند نقش ،
لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا !
یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب ،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
یک قدم آن سوتر پیوسته با باد هوا!
باز می گفتم: نه !این سان داوری بی شک خطاست ،
فرق بسیار است بین نقش ما ، با نقش پا
فرق بسیار است بین جان انسان وحباب
هر دو بر بادند اما کارشان از هم جدا:
مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
آقتاب جان شان درتاروپود جان ما !
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا!
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش ،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
تا چو جان خود ، جهان هم جاودان دارد تو را !
فریدون مشیری
_________________
آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

ستاره عباسی- مدیر ارشد لابی ( فرهنگ و هنر )

- تعداد پستها: 1254
Age: 26
آدرس : Aalborg University . Denmark
از ایشان سپاسگزاری شده: 108
امتیاز: 16800
Registration date: 2008-10-23
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
ریشه در خاک
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
زندگی
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عینالدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمنالممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.
مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست.
مشیری سالها از درد چشم رنج میبرد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.
دفترهای شعر
۱۳۳۴ تشنه طوفان
۱۳۳۵ گناه دریا
۱۳۳۷ نایافته
۱۳۴۰ ابر
۱۳۴۵ ابر و کوچه
۱۳۴۷ بهار را باور کن
۱۳۴۷ پرواز با خورشید
۱۳۵۶ از خاموشی
۱۳۴۹ برگزیده شعرها
۱۳۶۴ گزینه اشعار
۱۳۶۵ مروارید مهر
۱۳۶۷ آه باران
۱۳۶۹ سه دفتر
۱۳۷۱ از دیار آشتی
۱۳۷۲ با پنج سخنسرا
۱۳۷۴ لحظهها و احساس
۱۳۷۸ آواز آن پرنده غمگین
۱۳۷۹ تا صبح تابناک اهورایی
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
زندگی
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عینالدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمنالممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامهنگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.
مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار ماندهاست.
مشیری سالها از درد چشم رنج میبرد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.
دفترهای شعر
۱۳۳۴ تشنه طوفان
۱۳۳۵ گناه دریا
۱۳۳۷ نایافته
۱۳۴۰ ابر
۱۳۴۵ ابر و کوچه
۱۳۴۷ بهار را باور کن
۱۳۴۷ پرواز با خورشید
۱۳۵۶ از خاموشی
۱۳۴۹ برگزیده شعرها
۱۳۶۴ گزینه اشعار
۱۳۶۵ مروارید مهر
۱۳۶۷ آه باران
۱۳۶۹ سه دفتر
۱۳۷۱ از دیار آشتی
۱۳۷۲ با پنج سخنسرا
۱۳۷۴ لحظهها و احساس
۱۳۷۸ آواز آن پرنده غمگین
۱۳۷۹ تا صبح تابناک اهورایی
_________________
آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

ستاره عباسی- مدیر ارشد لابی ( فرهنگ و هنر )

- تعداد پستها: 1254
Age: 26
آدرس : Aalborg University . Denmark
از ایشان سپاسگزاری شده: 108
امتیاز: 16800
Registration date: 2008-10-23
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
شبانه :
--------------------------------------------
شبانه شعری چگونه توان نوشت
تا هم از قلب من سخن بگوید . هم از بازویم ؟
شبانه
شعری چنین
جگونه توان نوشت ؟
من آن خاکستر سردم که در من
شعله ی همه عصیان هاست ،
من آن دریای آرامم که در من
فریاد همه توفان هاست ،
من آن سرداب تاریکم که در من
آتش همه ایمان هاست .
--------------------------------------------
شبانه شعری چگونه توان نوشت
تا هم از قلب من سخن بگوید . هم از بازویم ؟
شبانه
شعری چنین
جگونه توان نوشت ؟
من آن خاکستر سردم که در من
شعله ی همه عصیان هاست ،
من آن دریای آرامم که در من
فریاد همه توفان هاست ،
من آن سرداب تاریکم که در من
آتش همه ایمان هاست .
اين مطلب آخرين بار توسط mahmodifard در الإثنين مايو 10, 2010 6:12 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
ای دل نه هزار عهد کردی
کاندر طلب هوا نگردی؟
کس را چه گنه تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق روی زردی؟
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهی عشق درنوردی
ای سیم تن سیاه گیسو
کز فکر سرم سپید کردی
بسیار سیه، سپید کردست
دوران سپهر لاجوردی
صلحست میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خردی
با درد توام خوشست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی
گفتی که صبور باش، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
هم چاره تحملست و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مردی
کاندر طلب هوا نگردی؟
کس را چه گنه تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق روی زردی؟
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهی عشق درنوردی
ای سیم تن سیاه گیسو
کز فکر سرم سپید کردی
بسیار سیه، سپید کردست
دوران سپهر لاجوردی
صلحست میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خردی
با درد توام خوشست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی
گفتی که صبور باش، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
هم چاره تحملست و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مردی

Akharin Bahhaneh- یاور و تکیه گاه لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 799
Age: 32
آدرس : تهران
از ایشان سپاسگزاری شده: 118
امتیاز: 13456
Registration date: 2008-10-24
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
شرطست جفا كشيدن از يار
خمرست و خمار و گلبن و خار
من معتقدم كه هرچه گويي
شيرين بود از لب شكربار
پيش دگري نميتوان رفت
از تو به تو آمدم به زنهار
خمرست و خمار و گلبن و خار
من معتقدم كه هرچه گويي
شيرين بود از لب شكربار
پيش دگري نميتوان رفت
از تو به تو آمدم به زنهار
_________________
آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

ستاره عباسی- مدیر ارشد لابی ( فرهنگ و هنر )

- تعداد پستها: 1254
Age: 26
آدرس : Aalborg University . Denmark
از ایشان سپاسگزاری شده: 108
امتیاز: 16800
Registration date: 2008-10-23
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
وقتی دل سودایی میرفت به بستانها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشوید دست از همه درمانها
گر در طلب رنجی ما را برسد شاید
چون عشق حرم باشد سهلست بیابانها
هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها
هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو
باید که سپر باشد پیش همه پیکانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
میگویم و بعد از من گویند به دورانها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آنها
ای مهر تو در دلها وی مهر تو بر لبها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جانها
تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستانها
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشوید دست از همه درمانها
گر در طلب رنجی ما را برسد شاید
چون عشق حرم باشد سهلست بیابانها
هر تیر که در کیشست گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها
هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو
باید که سپر باشد پیش همه پیکانها
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
میگویم و بعد از من گویند به دورانها

Akharin Bahhaneh- یاور و تکیه گاه لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 799
Age: 32
آدرس : تهران
از ایشان سپاسگزاری شده: 118
امتیاز: 13456
Registration date: 2008-10-24
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
سعدی
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ،رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی،محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را بابنی آدم نباشد
مکن یارا،دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عشق بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
عجب گر در چمن بر پای خیزی
که سرو راست پیشت خم نباشد
مبادا در جهان دلتنگ،رویی
که رویت بیند و خرم نباشد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی،محکم نباشد
که دانستم که هرگز سازگاری
پری را بابنی آدم نباشد
مکن یارا،دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد
بیا تا جان شیرین در تو ریزم
که بخل و دوستی با هم نباشد
نخواهم بی تو یک دم زندگانی
که طیب عشق بی همدم نباشد
نظر گویند سعدی با که داری
که غم با یار گفتن غم نباشد
حدیث دوست با دشمن نگویم
که هرگز مدعی محرم نباشد

Akharin Bahhaneh- یاور و تکیه گاه لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 799
Age: 32
آدرس : تهران
از ایشان سپاسگزاری شده: 118
امتیاز: 13456
Registration date: 2008-10-24
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
قيمت گل برود چون تو به گلزار آيي
وآب شيرين چو تو در خنده و گفتار آيي
اين همه جلوه طاووس و خراميدن او
با ديگر نكند گر تو برفتار آيي
چند بار آخرت اي دل به نصيحت گفتم
ديده بربند نبايد كه گرفتار آيي
وآب شيرين چو تو در خنده و گفتار آيي
اين همه جلوه طاووس و خراميدن او
با ديگر نكند گر تو برفتار آيي
چند بار آخرت اي دل به نصيحت گفتم
ديده بربند نبايد كه گرفتار آيي
_________________
آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

ستاره عباسی- مدیر ارشد لابی ( فرهنگ و هنر )

- تعداد پستها: 1254
Age: 26
آدرس : Aalborg University . Denmark
از ایشان سپاسگزاری شده: 108
امتیاز: 16800
Registration date: 2008-10-23
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
دمب به كله مي كوبد و شقيقه اش دو شقه مي شود
بي انكه بداند حلقه اتش را در خواب ديده است
عقرب عاشق
بي انكه بداند حلقه اتش را در خواب ديده است
عقرب عاشق
اين مطلب آخرين بار توسط mahmodifard در الإثنين مايو 10, 2010 6:19 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
چه مهمان هاي بي دردسري هستند ، مردگان
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند و
اندكي سكوت
نه به دستي ظرفي را چرك مي كنند
نه به حرفي دلي را آلوده
تنها به شمعي قانعند و
اندكي سكوت
(مرحوم حسين پناهي)
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
پايان انتظار
* سيمين بهبهاني
مرا هزار اميد است و هر هزار تويي
شروع شادي و پايان انتظار تويي
بهارها که ز عمرم گذشت و بيتو گذشت
چه بود غير خزانها اگر بهار تويي
دلم ز هرچه به غير از تو بود خالي ماند
در اين سرا تو بمان اي که ماندگار تويي
شهاب زودگذر لحظههاي بوالهوسي است
ستارهاي که بخندد به شام تار تويي
جهانيان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زانهمه دشمن چو دوستدار تويي
دلم صراحي لبريز آرزومنديست
مرا هزار اميد است و هر هزار تويي
* سيمين بهبهاني
مرا هزار اميد است و هر هزار تويي
شروع شادي و پايان انتظار تويي
بهارها که ز عمرم گذشت و بيتو گذشت
چه بود غير خزانها اگر بهار تويي
دلم ز هرچه به غير از تو بود خالي ماند
در اين سرا تو بمان اي که ماندگار تويي
شهاب زودگذر لحظههاي بوالهوسي است
ستارهاي که بخندد به شام تار تويي
جهانيان همه گر تشنگان خون مناند
چه باک زانهمه دشمن چو دوستدار تويي
دلم صراحي لبريز آرزومنديست
مرا هزار اميد است و هر هزار تويي
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
اشک هنر پیشه
گریم تمام شد . هنر پیشه آماده ی رفتن به صحنه بود که خبر مرگ کودکش را شنید .
تماشاگران بی تابی می کردند ، وقت به سرعت می گذشت
چاره ای نبود
تصمیم گرفت جلوی پرده ظاهر شود
و ماجرا را برای مردم باز گوید
او هنر پیشه ی کمدی بود !
در فضا پیچید فریاد نشاط و شادمانی
خنده ها رقصید در تالار
صحنه را لرزاند
توده ی انبوه جمعیت، زشوق دیدن او موجی از احساس شد
احساس گرم و آتشین.....
-"می پذیرم، می پذیرم این همه احساس را با تمام قلب......اما
کودک من مرد ! خواهش می کنم امشب.........."
سالن از جا کنده شد و فریاد تحسین یکصدا برخاست از هر سو :
-"آفرین!"
_"بازیگر خوبی است "
-"استاد هنرمندی است "
-"مضمون غم آلودش به دلها نشاط می بخشد "
- "اشکهایش خنده می آرد"
_"دوستان ! باور کنید ! این حرف بازی نیست ! کودک من مرد !
می خواهم برای بار آخر، جسم بی جان عزیزم را ببینم
بوسه بر رویش زنم
باور کنید ! این حرف بازی نیست ......
من تمام آرزوی زندگانی را
درون غنچه ی لبها او می کاشتم
در خنده اش می یافتم.....
نیمه شب با دستهای کوچک او
با نوازش های گرم و ساده اش خستگی ها از تن من دور می شد
امشب آن سرچشمه ی امیدهایم
خشک شد ،پژمرده شد
باور کنید! این حرف بازی نیست ،
بازی نیست........
خنده ای یکریز بر سالن مسلط شد
صندلی ها جابجا گردید.....
این تک جمله ها در گوش میآمد که
-"بازی را نگر سحر است ،افسون است ،بازی نیست.......
باید او را غرق در گل کرد
شوری در نهان دارد
زبانش آتش افروز است ،
گرمی می دهد ، جان می دهد ....."
دل درون سینه تنگی کرد
مغزش داغ شد ، دیوانه شد
یاد آهنگی که ناقص ماند ، گلزاری که پرپر شد
نهان نورسی کز بوستان گم شد...
یاد فرزندش گلشن آوازهایش ،نغمه ی امید بخش زندگانی آورش
آتشی افکند بر جان.......
-" پس چرا باور نمی دارند اینها !
پس چرا "
بغض او ترکید
اشک با رنگ گریم آغشته شد
رنگها در هم دوید
نقش دردی برجبین او نشست
دیدگان را بست
از پا تا به سر ارزید.......
دسته گلها صحنه را پوشاند
عطر یاسمن ، با برق شادی ها ، سرود خنده ها ، امیخت در هم .
چنگ می زد در میان شاخه ها
فریاد می زد
:"نو گل من مرد
بازی نیست.....
بازی نیست........
گریم تمام شد . هنر پیشه آماده ی رفتن به صحنه بود که خبر مرگ کودکش را شنید .
تماشاگران بی تابی می کردند ، وقت به سرعت می گذشت
چاره ای نبود
تصمیم گرفت جلوی پرده ظاهر شود
و ماجرا را برای مردم باز گوید
او هنر پیشه ی کمدی بود !
در فضا پیچید فریاد نشاط و شادمانی
خنده ها رقصید در تالار
صحنه را لرزاند
توده ی انبوه جمعیت، زشوق دیدن او موجی از احساس شد
احساس گرم و آتشین.....
-"می پذیرم، می پذیرم این همه احساس را با تمام قلب......اما
کودک من مرد ! خواهش می کنم امشب.........."
سالن از جا کنده شد و فریاد تحسین یکصدا برخاست از هر سو :
-"آفرین!"
_"بازیگر خوبی است "
-"استاد هنرمندی است "
-"مضمون غم آلودش به دلها نشاط می بخشد "
- "اشکهایش خنده می آرد"
_"دوستان ! باور کنید ! این حرف بازی نیست ! کودک من مرد !
می خواهم برای بار آخر، جسم بی جان عزیزم را ببینم
بوسه بر رویش زنم
باور کنید ! این حرف بازی نیست ......
من تمام آرزوی زندگانی را
درون غنچه ی لبها او می کاشتم
در خنده اش می یافتم.....
نیمه شب با دستهای کوچک او
با نوازش های گرم و ساده اش خستگی ها از تن من دور می شد
امشب آن سرچشمه ی امیدهایم
خشک شد ،پژمرده شد
باور کنید! این حرف بازی نیست ،
بازی نیست........
خنده ای یکریز بر سالن مسلط شد
صندلی ها جابجا گردید.....
این تک جمله ها در گوش میآمد که
-"بازی را نگر سحر است ،افسون است ،بازی نیست.......
باید او را غرق در گل کرد
شوری در نهان دارد
زبانش آتش افروز است ،
گرمی می دهد ، جان می دهد ....."
دل درون سینه تنگی کرد
مغزش داغ شد ، دیوانه شد
یاد آهنگی که ناقص ماند ، گلزاری که پرپر شد
نهان نورسی کز بوستان گم شد...
یاد فرزندش گلشن آوازهایش ،نغمه ی امید بخش زندگانی آورش
آتشی افکند بر جان.......
-" پس چرا باور نمی دارند اینها !
پس چرا "
بغض او ترکید
اشک با رنگ گریم آغشته شد
رنگها در هم دوید
نقش دردی برجبین او نشست
دیدگان را بست
از پا تا به سر ارزید.......
دسته گلها صحنه را پوشاند
عطر یاسمن ، با برق شادی ها ، سرود خنده ها ، امیخت در هم .
چنگ می زد در میان شاخه ها
فریاد می زد
:"نو گل من مرد
بازی نیست.....
بازی نیست........
_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12677
Registration date: 2009-11-28
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
* قيصر امينپور
عيد
بيتو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند
سالها، هجري و شمسي، همه بيخورشيدند
از همان لحظه که از چشم يقين افتادند
چشمهاي نگران آينهي ترديدند
نشد از سايهي خود هم بگريزند دمي
هرچه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند
چون بهجز سايه نديدند کسي در پي خود
همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند
غرق درياي تو بودند ولي ماهيوار
بازهم نام و نشان تو ز هم پرسيدند
در پي دوست همه جاي جهان را گشتند
کس نديدند در آيينه به خود خنديدند
سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجيدند
تو بيايي همه ساعتها و ثانيهها
از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند
عيد
بيتو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند
سالها، هجري و شمسي، همه بيخورشيدند
از همان لحظه که از چشم يقين افتادند
چشمهاي نگران آينهي ترديدند
نشد از سايهي خود هم بگريزند دمي
هرچه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند
چون بهجز سايه نديدند کسي در پي خود
همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند
غرق درياي تو بودند ولي ماهيوار
بازهم نام و نشان تو ز هم پرسيدند
در پي دوست همه جاي جهان را گشتند
کس نديدند در آيينه به خود خنديدند
سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است
فصلها را همه با فاصلهات سنجيدند
تو بيايي همه ساعتها و ثانيهها
از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد

بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد
بوی زلف یار آمد یارم اینک میرسد
جان همی آساید و دلدارم اینک میرسد
اولین شب صبحدم با یارم اینک میدمد
وآخرین اندیشه و تیمارم اینک میرسد
در کنار جویباران قامت و رخسار او
سرو سیمین آن گل بی خارم اینک میرسد
ای بسا غم کو مرا خورد و غمم کس می نخورد
چون نباشم شاد چون غمخوارم اینک میرسد
مدتی تا بودم اندر آرزوی یک نظر
لاجرم چندین نظر در کارم اینک میرسد
دین و دنیا و دل و جان و جهان و مال و ملک
آنچه هست از اندک و بسیارم اینک میرسد
روی تو ماه است و مه اندر سفر گردد مدام
همچو ماه از مشرق ره یارم اینک میرسد
بزم شادی از برای نقل سرمستان عشق
پسته و عناب شکر بارم اینک میرسد
من به استقبال او جان بر کف از بهر نثار
یار میگوید کنون عطارم اینک میرسد
_________________

مصدق رهبر ملی کردن صنعت نفت

مرتضی آشتیانی- ادمین لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 495
Age: 32
از ایشان سپاسگزاری شده: 48
امتیاز: 13235
Registration date: 2008-10-27
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
بیایید بیایید که گلزار دمیده است
بیایید بیایید که دلدار رسیده است
بیارید به یکبار همه جان و جهان را
به خورسید سپارید که خوش تیغ کشیده است
برآن زشت بخندید که او ناز نماید
برآن یار بگریید که از یار بریده است
همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده است
بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقل است که جان نیز رمیده است
***********************************
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
تو هم ای دل ز من گم شو،که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی ،که از شادی گذشت ا او
مرا از فرط عشق او ،ز شادی عار می آید
مسلمانان ،مسلمانان،مسلمانی زسر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
برو ای شکر کاین نعمت ، زحد شکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او گهی هم کار می آید
روید ای جمله صورتها ،که صورتهای نو آمد
الم هاتان نگون گردد ،که آن بسیار می آید
در ودیوار این سینه ، همی دررد ز انبوهی
که اندر در نمی گنجد، پس از دیوار می آید
مولانا
بیایید بیایید که دلدار رسیده است
بیارید به یکبار همه جان و جهان را
به خورسید سپارید که خوش تیغ کشیده است
برآن زشت بخندید که او ناز نماید
برآن یار بگریید که از یار بریده است
همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده است
بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقل است که جان نیز رمیده است
***********************************
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
تو هم ای دل ز من گم شو،که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی ،که از شادی گذشت ا او
مرا از فرط عشق او ،ز شادی عار می آید
مسلمانان ،مسلمانان،مسلمانی زسر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
برو ای شکر کاین نعمت ، زحد شکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او گهی هم کار می آید
روید ای جمله صورتها ،که صورتهای نو آمد
الم هاتان نگون گردد ،که آن بسیار می آید
در ودیوار این سینه ، همی دررد ز انبوهی
که اندر در نمی گنجد، پس از دیوار می آید
مولانا
_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12677
Registration date: 2009-11-28
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني سوز ني ، آه شبان
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني سوز ني ، آه شبان
_________________

عاشق فلسفه اردیسم هستم ORODISM
چون اولین چیزی که به آدم میگه شاد بودنه
سه شعار اردیسم ایناس ( شادی ، آزادی و میهن )
انجمن اردیست های شهر ونکوور کانادا http://vancouver.subjectdone.com

حمیده ناصری- سالار لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 1409
Age: 19
آدرس : تهران- نياوران - جمال آباد
از ایشان سپاسگزاری شده: 81
امتیاز: 17086
Registration date: 2008-11-13
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
“عشق”
چشم بگشا چشم بهر دیدن است
روز دیدار و گه شوریدن است
سینۀ دلدادگان خمخانه وار
از شراب عشق در جوشیدن است
نغمه های عشق بی لفظ و زبان
در جهان در کار جان بخشیدن است
ابر فروردین به گوش کشتزار
رمز عشقش نم نمک باریدن است
قصه خورشید و مهرش بر زمین
گرم کردن سوختن تابیدن است
غنچۀ دلداده رازش با نسیم
سرخ گشتن وا شدن خندیدن است
سرو آزاد و زبان حال او
نرم نرمک در چمن بالیدن است
گفتگوی بید مجنون با نسیم
سر فرود آوردن و لرزیدن است
از نوای عشق پر شد این جهان
خرّم آن کش طاقت بشنیدن است
خرّم آن پایی که اندر بزم عشق
از طرب در وجد و پا کوبیدن است
خرّم آن دستی که اندر باغ عشق
دست اندر کار خوشه چیدن است
خرّم آن سر کاندر این درگاه عشق
بر سر تاج وفا پوشیدن است
خرّم آن عاشق که در میدان عشق
در تمنای به خون غلطیدن است
ای خدا زین عشق محرومم مساز
از تو تائید و ز من کوشیدن است
هوشمند فتح اعظم
چشم بگشا چشم بهر دیدن است
روز دیدار و گه شوریدن است
سینۀ دلدادگان خمخانه وار
از شراب عشق در جوشیدن است
نغمه های عشق بی لفظ و زبان
در جهان در کار جان بخشیدن است
ابر فروردین به گوش کشتزار
رمز عشقش نم نمک باریدن است
قصه خورشید و مهرش بر زمین
گرم کردن سوختن تابیدن است
غنچۀ دلداده رازش با نسیم
سرخ گشتن وا شدن خندیدن است
سرو آزاد و زبان حال او
نرم نرمک در چمن بالیدن است
گفتگوی بید مجنون با نسیم
سر فرود آوردن و لرزیدن است
از نوای عشق پر شد این جهان
خرّم آن کش طاقت بشنیدن است
خرّم آن پایی که اندر بزم عشق
از طرب در وجد و پا کوبیدن است
خرّم آن دستی که اندر باغ عشق
دست اندر کار خوشه چیدن است
خرّم آن سر کاندر این درگاه عشق
بر سر تاج وفا پوشیدن است
خرّم آن عاشق که در میدان عشق
در تمنای به خون غلطیدن است
ای خدا زین عشق محرومم مساز
از تو تائید و ز من کوشیدن است
هوشمند فتح اعظم
_________________
آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

ستاره عباسی- مدیر ارشد لابی ( فرهنگ و هنر )

- تعداد پستها: 1254
Age: 26
آدرس : Aalborg University . Denmark
از ایشان سپاسگزاری شده: 108
امتیاز: 16800
Registration date: 2008-10-23
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
از شهر های خاطره می آيی
از باغ های عشق
زيبايی نگاه تو
ديريست
بر ياس ها
باران روشنايی مهتاب است
بانوی مهربان
بانوی سال های پريشان
تشویش بیکرانه رنج کدام عشق
در التهاب قلب تو مانده ست؟
ای خوب!
با ما سخن بگوی!
اين کيست
شعر شکوفه های جوان را
با جان بی قرار تو خوانده است؟
جانی که در قلمرو پائيز است
هربار
پر بارتر ز پيش گل آورده ست.
بانوی خاطره!
بانوی سال های شب درد!
آواز پر نوازش کدامين
در عطر خوابگونه گيسويت
خانه کرد
که اينگونه در صداقت آينه
گلخنده بلند رهايی
از صبح چشم های تو جاريست؟
با رنج، زيستن
با ياس ها زمانه زيبا را
چون رود، عاشقانه سرودن
اين، اين در سرشت توست
وينگونه بی بهار، شکفتن
در سرنوشت توست
از باغ های عشق
زيبايی نگاه تو
ديريست
بر ياس ها
باران روشنايی مهتاب است
بانوی مهربان
بانوی سال های پريشان
تشویش بیکرانه رنج کدام عشق
در التهاب قلب تو مانده ست؟
ای خوب!
با ما سخن بگوی!
اين کيست
شعر شکوفه های جوان را
با جان بی قرار تو خوانده است؟
جانی که در قلمرو پائيز است
هربار
پر بارتر ز پيش گل آورده ست.
بانوی خاطره!
بانوی سال های شب درد!
آواز پر نوازش کدامين
در عطر خوابگونه گيسويت
خانه کرد
که اينگونه در صداقت آينه
گلخنده بلند رهايی
از صبح چشم های تو جاريست؟
با رنج، زيستن
با ياس ها زمانه زيبا را
چون رود، عاشقانه سرودن
اين، اين در سرشت توست
وينگونه بی بهار، شکفتن
در سرنوشت توست
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را
در كنار جويباري از غرل
با سرود آب مي خوانم تو را
شب به قصد كوچه بيرون مي روي
در شب مهتاب مي خوانم تو را
خستگي را مي تكانم از تنت
با زبان خواب مي خوانم تو را
با لباني كه عطش بو سيده است
با صداي آب مي خوانم تو را
عكس خاموشم كه تا پايان عمر
با دلي بي تاب مي خوانم تو را
مثل شعري ناب مي خوانم تو را
در كنار جويباري از غرل
با سرود آب مي خوانم تو را
شب به قصد كوچه بيرون مي روي
در شب مهتاب مي خوانم تو را
خستگي را مي تكانم از تنت
با زبان خواب مي خوانم تو را
با لباني كه عطش بو سيده است
با صداي آب مي خوانم تو را
عكس خاموشم كه تا پايان عمر
با دلي بي تاب مي خوانم تو را
_________________
لابی ایران سوئد

فرهاد آذر- مدیر ارشد لابی ( گفتگوی آزاد )

- تعداد پستها: 1240
از ایشان سپاسگزاری شده: 128
امتیاز: 17357
Registration date: 2008-10-23
رد: زیباترین اشعار و سروده ها را اینجا بنویسید
از بخت یاری ماست شاید
که آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید
یا از دست می گریزد
*******************
چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا به چنگ آری
چند بار دامت را تهی یافتی
از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری
*************
پس از سفرهای بسیار و عبور از فرازو فرود این دریای طوفان خیز
برآنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وا نهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را باز یابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش.
*********
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن
سنگین ،سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است
نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید
نه انجام وظیفه .
**********
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بیراهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو
راز زندگی
پادش بزرگ تلاشی پر حاصل است
**********
به تو نگاه می کنم و می دانم
که تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به درآیی
من پا پس می کشم
و در نیم گشوده به سوی تو بسته می شود
***********
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفته اند
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم که احساسم را
اندیشه و رؤیایم را
زندگی ام را
با او قسمت کنم
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود ........
از: احمد شاملو
که آنچه می خواهیم یا بدست نمی آید
یا از دست می گریزد
*******************
چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا به چنگ آری
چند بار دامت را تهی یافتی
از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری
*************
پس از سفرهای بسیار و عبور از فرازو فرود این دریای طوفان خیز
برآنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وا نهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را باز یابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش.
*********
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن
سنگین ،سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است
نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید
نه انجام وظیفه .
**********
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بیراهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو
راز زندگی
پادش بزرگ تلاشی پر حاصل است
**********
به تو نگاه می کنم و می دانم
که تو تنها نیازمند یک نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به درآیی
من پا پس می کشم
و در نیم گشوده به سوی تو بسته می شود
***********
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفته اند
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم که احساسم را
اندیشه و رؤیایم را
زندگی ام را
با او قسمت کنم
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود ........
از: احمد شاملو
_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12677
Registration date: 2009-11-28
صفحه 1 از 3 • 1, 2, 3 
صفحه 1 از 3
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد





» درحمام کدام قسمت بدنتان را اول میشویید؟
» سه ترانه زیبا از حامد صادقی + دانلود
» ساخت ساختمان ۶ طبقه در ۲۴ ساعت!
» رسوایی دشمنان نظریه قاره کهن در سایت ویکیپدیا