ورود
المواضيع الأخيرة
كساني كه Online هستند
در مجموع 14 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 14 مهمان :: 1 روبوت الفهرسة في محركات البحثهيچ كدام
بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 237 و در تاريخ الأحد مارس 07, 2010 12:51 am بوده است.
أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
| فرشته آبی - 1607 | ||||
| حمیده ناصری - 1409 | ||||
| مهران عبدالهی - 1302 | ||||
| admin - 1288 | ||||
| ستاره عباسی - 1254 | ||||
| فرهاد آذر - 1240 | ||||
| sunny - 1004 | ||||
| زیبا تبریزی - 994 | ||||
| Sarvenaz - 983 | ||||
| Parvaneh - 972 |
عکس های شگفت انگیز
صفحه 1 از 1 • شاطر •
عکس های شگفت انگیز
_________________
از که پنهان کنم اين راز دل خسته خويش ؟
از نسيمی که پيام آور توست ؟
از بهاری که مرا رسوا ساخت ؟
از خدائی که خودش می داند ؟
عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند

مهران عبدالهی- مدیر ارشد لابی ( مشاهیر )

- تعداد پستها: 1302
Age: 36
از ایشان سپاسگزاری شده: 111
امتیاز: 14784
Registration date: 2008-10-30
رد: عکس های شگفت انگیز
اون پرنده دیگه چقدر خیره است
اصلا فکر نمی کنه یه شیرجه عقاب می تونه جونش رو به خطر بندازه
با همه چیزی شوخی
با "دم شیر" نه ببخشید با پنجه عقاب هم شوخی
اصلا فکر نمی کنه یه شیرجه عقاب می تونه جونش رو به خطر بندازه
با همه چیزی شوخی
با "دم شیر" نه ببخشید با پنجه عقاب هم شوخی

_________________
آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد کاش می آمد و از دور تماشا میکرد

ستاره عباسی- مدیر ارشد لابی ( فرهنگ و هنر )

- تعداد پستها: 1254
Age: 26
آدرس : Aalborg University . Denmark
از ایشان سپاسگزاری شده: 108
امتیاز: 16780
Registration date: 2008-10-23
عقاب و چکاوک
مایل نبودم که از موضوع اصلی تصاویر شگفت انگیز خارج بشم اما این تصویر من رو به یاد داستانی از جبران خلیل جبران انداخت مایل شدم تا داستان را برای شما و مخصوصا ستاره ی عزیزم بنویسم
چکاوک و عقابی بر صخره ای فراز تپه ی بلندی یکدیگر را ملاقات کردند. چکاوک گفت:"روز به خیر ،آقا"و عقاب به او نگریست و آرام گفت:"روز به خیر"و چکاوک گفت:"امیدوارم همه چیز برای شما رو به راه باشد آقا."
عقاب گفت:"بله،برای ما همه چیز روبه راه است.مگر نمی دانی که ما شاه پرندگانیم و اجازه نداری پیش از ما سخن بگویی؟
چکاوک گفت:من که فکر می کنم ما از یک خانواده ایم."
عقاب با تحقیر به او نگریست و گفت:"چه کسی به تو گفته که من و تو از یک خانواده ایم؟"
سپس چکاوک گفت:"خودم این را به تو ثابت می کنم،من می توانم تا همان بلندایی که تو می توانی، پرواز کنم، و می توانم آواز بخوانم و مو جودات دیگر زمین را شاد کنم. و تو نه به کسی لذت می بخشی و نه کسی را شاد می کنی."
عقاب به خشم آمد و گفت:"لذت و شادی!موجود حقیر گستاخ!با یک ضربه ی منقارم می توانم نابودت کنم. تو هم اندازه ی پای منی!"
بعد چکاوک پرید و بر پشت عقاب نشست و شروع کرد به کندن پرهای عقاب.
عقاب آزرده شد و به پرواز در آمد و بالا رفت تا خود را از شر آن پرنده ی کوچک رها کند. اما نتوانست.
سرانجام بد خلق تر از همیشه، در حالی که به زمین و زمان ناسزا می گفت،باز بر همان صخره فرود آمد و آن موجود کوچک هنوز بر پشتش بود.
در همان لحظه ، لاک پشت کوچکی از آنجا می گذشت و از دیدن آن منظره به خنده افتاد و آنقدر خندید که نزدیک بود وارونه شود.
عقاب به لاک پشت نگریست و گفت : " مو جود خزنده ی بدبخت کندرو که مثل خاک می مانی ، به چه می خندی ؟"
و لاک پشت گفت :"آخر تو شبیه اسب شده ای و پرنده ی کوچکی دارد از تو سواری می گیرد، اما ان پرنده ی کوچک بهتر از توست."
و عقاب به او گفت:"سرت به کار خودت باشد. این یک موضوع خانوادگی بین من و برادرم ،چکاوک است."
چکاوک و عقابی بر صخره ای فراز تپه ی بلندی یکدیگر را ملاقات کردند. چکاوک گفت:"روز به خیر ،آقا"و عقاب به او نگریست و آرام گفت:"روز به خیر"و چکاوک گفت:"امیدوارم همه چیز برای شما رو به راه باشد آقا."
عقاب گفت:"بله،برای ما همه چیز روبه راه است.مگر نمی دانی که ما شاه پرندگانیم و اجازه نداری پیش از ما سخن بگویی؟
چکاوک گفت:من که فکر می کنم ما از یک خانواده ایم."
عقاب با تحقیر به او نگریست و گفت:"چه کسی به تو گفته که من و تو از یک خانواده ایم؟"
سپس چکاوک گفت:"خودم این را به تو ثابت می کنم،من می توانم تا همان بلندایی که تو می توانی، پرواز کنم، و می توانم آواز بخوانم و مو جودات دیگر زمین را شاد کنم. و تو نه به کسی لذت می بخشی و نه کسی را شاد می کنی."
عقاب به خشم آمد و گفت:"لذت و شادی!موجود حقیر گستاخ!با یک ضربه ی منقارم می توانم نابودت کنم. تو هم اندازه ی پای منی!"
بعد چکاوک پرید و بر پشت عقاب نشست و شروع کرد به کندن پرهای عقاب.
عقاب آزرده شد و به پرواز در آمد و بالا رفت تا خود را از شر آن پرنده ی کوچک رها کند. اما نتوانست.
سرانجام بد خلق تر از همیشه، در حالی که به زمین و زمان ناسزا می گفت،باز بر همان صخره فرود آمد و آن موجود کوچک هنوز بر پشتش بود.
در همان لحظه ، لاک پشت کوچکی از آنجا می گذشت و از دیدن آن منظره به خنده افتاد و آنقدر خندید که نزدیک بود وارونه شود.
عقاب به لاک پشت نگریست و گفت : " مو جود خزنده ی بدبخت کندرو که مثل خاک می مانی ، به چه می خندی ؟"
و لاک پشت گفت :"آخر تو شبیه اسب شده ای و پرنده ی کوچکی دارد از تو سواری می گیرد، اما ان پرنده ی کوچک بهتر از توست."
و عقاب به او گفت:"سرت به کار خودت باشد. این یک موضوع خانوادگی بین من و برادرم ،چکاوک است."
_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12657
Registration date: 2009-11-28
رد: عکس های شگفت انگیز
sunny نوشته است:مایل نبودم که از موضوع اصلی تصاویر شگفت انگیز خارج بشم اما این تصویر من رو به یاد داستانی از جبران خلیل جبران انداخت مایل شدم تا داستان را برای شما و مخصوصا ستاره ی عزیزم بنویسم
چکاوک و عقابی بر صخره ای فراز تپه ی بلندی یکدیگر را ملاقات کردند. چکاوک گفت:"روز به خیر ،آقا"و عقاب به او نگریست و آرام گفت:"روز به خیر"و چکاوک گفت:"امیدوارم همه چیز برای شما رو به راه باشد آقا."
عقاب گفت:"بله،برای ما همه چیز روبه راه است.مگر نمی دانی که ما شاه پرندگانیم و اجازه نداری پیش از ما سخن بگویی؟
چکاوک گفت:من که فکر می کنم ما از یک خانواده ایم."
عقاب با تحقیر به او نگریست و گفت:"چه کسی به تو گفته که من و تو از یک خانواده ایم؟"
سپس چکاوک گفت:"خودم این را به تو ثابت می کنم،من می توانم تا همان بلندایی که تو می توانی، پرواز کنم، و می توانم آواز بخوانم و مو جودات دیگر زمین را شاد کنم. و تو نه به کسی لذت می بخشی و نه کسی را شاد می کنی."
عقاب به خشم آمد و گفت:"لذت و شادی!موجود حقیر گستاخ!با یک ضربه ی منقارم می توانم نابودت کنم. تو هم اندازه ی پای منی!"
بعد چکاوک پرید و بر پشت عقاب نشست و شروع کرد به کندن پرهای عقاب.
عقاب آزرده شد و به پرواز در آمد و بالا رفت تا خود را از شر آن پرنده ی کوچک رها کند. اما نتوانست.
سرانجام بد خلق تر از همیشه، در حالی که به زمین و زمان ناسزا می گفت،باز بر همان صخره فرود آمد و آن موجود کوچک هنوز بر پشتش بود.
در همان لحظه ، لاک پشت کوچکی از آنجا می گذشت و از دیدن آن منظره به خنده افتاد و آنقدر خندید که نزدیک بود وارونه شود.
عقاب به لاک پشت نگریست و گفت : " مو جود خزنده ی بدبخت کندرو که مثل خاک می مانی ، به چه می خندی ؟"
و لاک پشت گفت :"آخر تو شبیه اسب شده ای و پرنده ی کوچکی دارد از تو سواری می گیرد، اما ان پرنده ی کوچک بهتر از توست."
و عقاب به او گفت:"سرت به کار خودت باشد. این یک موضوع خانوادگی بین من و برادرم ،چکاوک است."
براستی داستانی بسیار زیبا و در خور این تصاویر بود
گویا آن باز و آن چکاوک همین ها بوده اند.
لذت برم خانم سانی
ممنونم
و از دوست خوبمان مهران به خاطر عکس های بسیار شگفت انگیزشان سپاسگذارم

_________________

مصدق رهبر ملی کردن صنعت نفت

مرتضی آشتیانی- ادمین لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 495
Age: 32
از ایشان سپاسگزاری شده: 48
امتیاز: 13215
Registration date: 2008-10-27
رد: عکس های شگفت انگیز
sunny نوشته است:مایل نبودم که از موضوع اصلی تصاویر شگفت انگیز خارج بشم اما این تصویر من رو به یاد داستانی از جبران خلیل جبران انداخت مایل شدم تا داستان را برای شما و مخصوصا ستاره ی عزیزم بنویسم
چکاوک و عقابی بر صخره ای فراز تپه ی بلندی یکدیگر را ملاقات کردند. چکاوک گفت:"روز به خیر ،آقا"و عقاب به او نگریست و آرام گفت:"روز به خیر"و چکاوک گفت:"امیدوارم همه چیز برای شما رو به راه باشد آقا."
عقاب گفت:"بله،برای ما همه چیز روبه راه است.مگر نمی دانی که ما شاه پرندگانیم و اجازه نداری پیش از ما سخن بگویی؟
چکاوک گفت:من که فکر می کنم ما از یک خانواده ایم."
عقاب با تحقیر به او نگریست و گفت:"چه کسی به تو گفته که من و تو از یک خانواده ایم؟"
سپس چکاوک گفت:"خودم این را به تو ثابت می کنم،من می توانم تا همان بلندایی که تو می توانی، پرواز کنم، و می توانم آواز بخوانم و مو جودات دیگر زمین را شاد کنم. و تو نه به کسی لذت می بخشی و نه کسی را شاد می کنی."
عقاب به خشم آمد و گفت:"لذت و شادی!موجود حقیر گستاخ!با یک ضربه ی منقارم می توانم نابودت کنم. تو هم اندازه ی پای منی!"
بعد چکاوک پرید و بر پشت عقاب نشست و شروع کرد به کندن پرهای عقاب.
عقاب آزرده شد و به پرواز در آمد و بالا رفت تا خود را از شر آن پرنده ی کوچک رها کند. اما نتوانست.
سرانجام بد خلق تر از همیشه، در حالی که به زمین و زمان ناسزا می گفت،باز بر همان صخره فرود آمد و آن موجود کوچک هنوز بر پشتش بود.
در همان لحظه ، لاک پشت کوچکی از آنجا می گذشت و از دیدن آن منظره به خنده افتاد و آنقدر خندید که نزدیک بود وارونه شود.
عقاب به لاک پشت نگریست و گفت : " مو جود خزنده ی بدبخت کندرو که مثل خاک می مانی ، به چه می خندی ؟"
و لاک پشت گفت :"آخر تو شبیه اسب شده ای و پرنده ی کوچکی دارد از تو سواری می گیرد، اما ان پرنده ی کوچک بهتر از توست."
و عقاب به او گفت:"سرت به کار خودت باشد. این یک موضوع خانوادگی بین من و برادرم ،چکاوک است."
داستانش خیلی زیبا بود
عکسها هم قشنگ بودند خیلی قشنگ
رد: عکس های شگفت انگیز
عکسها فوق العاده بودند
داستان بسیار زیبایی از جبران خلیل جبران بود .
هر وقت نام مرحوم جبران خلیل جبران را می بینم ناخودآگاه به یاد ارد بزرگ می افتم چون در جایی خواندم هر دوی آنها متولد 17 دیماه هستند .
سال هشتاد و هشت هم امروز به پایان رسید امیدوارم سال نوی شما دوستان مبارک باشه و سال هشتاد و نه سال خوبی برای همه باشه

داستان بسیار زیبایی از جبران خلیل جبران بود .
هر وقت نام مرحوم جبران خلیل جبران را می بینم ناخودآگاه به یاد ارد بزرگ می افتم چون در جایی خواندم هر دوی آنها متولد 17 دیماه هستند .
سال هشتاد و هشت هم امروز به پایان رسید امیدوارم سال نوی شما دوستان مبارک باشه و سال هشتاد و نه سال خوبی برای همه باشه


Kamran Arya- کاربر حرفه ایی لابی

- تعداد پستها: 69
Age: 35
آدرس : استامبول
از ایشان سپاسگزاری شده: 28
امتیاز: 13285
Registration date: 2008-10-23
صفحه 1 از 1
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد










» سه ترانه زیبا از حامد صادقی + دانلود
» ساخت ساختمان ۶ طبقه در ۲۴ ساعت!
» رسوایی دشمنان نظریه قاره کهن در سایت ویکیپدیا
» لالایی آرام بخش