ورود
المواضيع الأخيرة
كساني كه Online هستند
در مجموع 10 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 10 مهمان :: 2 عناكب الفهرسة في محركات البحثهيچ كدام
بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 237 و در تاريخ الأحد مارس 07, 2010 12:51 am بوده است.
أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
| فرشته آبی - 1607 | ||||
| حمیده ناصری - 1409 | ||||
| مهران عبدالهی - 1302 | ||||
| admin - 1288 | ||||
| ستاره عباسی - 1254 | ||||
| فرهاد آذر - 1240 | ||||
| sunny - 1004 | ||||
| زیبا تبریزی - 994 | ||||
| Sarvenaz - 983 | ||||
| Parvaneh - 972 |
دل نوشته ها
صفحه 1 از 3 • شاطر •
صفحه 1 از 3 • 1, 2, 3 
دل نوشته ها
تا حالا شده برای دلتون قصه تعریف کرده باشید یا دنبال یه جواب بگردید؟
تا حال شده افکارو احساساتتون شما رو درگیر کرده باشن؟
یا اینکه این حس بهتون دست بده که دوست دارید،حرفی رو که ته دلتون مونده بگیدو کسی هم وسط حرفتون نپره؟
این صفحه ،صفحه ی دل نوشته هاست تا بتونید دور میز گرد تالار افکار و احساساتتون رو بیان کنید...
اینطوری شاید بتونیم بیشتر با هم دوست بشیم.....ممنون...
تا حال شده افکارو احساساتتون شما رو درگیر کرده باشن؟
یا اینکه این حس بهتون دست بده که دوست دارید،حرفی رو که ته دلتون مونده بگیدو کسی هم وسط حرفتون نپره؟
این صفحه ،صفحه ی دل نوشته هاست تا بتونید دور میز گرد تالار افکار و احساساتتون رو بیان کنید...
اینطوری شاید بتونیم بیشتر با هم دوست بشیم.....ممنون...
_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12677
Registration date: 2009-11-28
رد: دل نوشته ها
باد گرمی می اومد...هوا خشکِ خشک بود،توی آسمون پَر از قاصدک بود
رقصون ،رقصون داشتن پرواز میکردن،
خدا می دونه این قاصدکا رو کیا توی آسمون فوت کرده بودن تا باد اونا رو به دست کسی که دوستش دارن برسونه.
منم آهسته یکیشون رو توی هوا می قاپم.چشمام رو می بندم و آروم فوتش میکنم....
نمیدونم قراره به دست کی برسه،میسپرمش به باد......اون میدونه
خوشحالم چون می دونم رسوندن قاصدکا به دست صاحبشون جزئی از مرام بادی یه که داره می وزه....
با خودم میگم ای بابا ،بین این همه قاصدک حتی یکیش واسه من نیس؟؟؟کسی بخاطر من قاصدکی رو توی آسمون فوت نکرده...؟؟؟
باز میخندم،یه قاصدک میشینه روی مژه هام....
آروم برش میدارم و تو دستام میگیرمش
براش می خونم:
قاصدک ،هان چه خبر آوردی؟
از کجا و که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ،اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی..........
"صونا نوری"
رقصون ،رقصون داشتن پرواز میکردن،
خدا می دونه این قاصدکا رو کیا توی آسمون فوت کرده بودن تا باد اونا رو به دست کسی که دوستش دارن برسونه.
منم آهسته یکیشون رو توی هوا می قاپم.چشمام رو می بندم و آروم فوتش میکنم....
نمیدونم قراره به دست کی برسه،میسپرمش به باد......اون میدونه
خوشحالم چون می دونم رسوندن قاصدکا به دست صاحبشون جزئی از مرام بادی یه که داره می وزه....
با خودم میگم ای بابا ،بین این همه قاصدک حتی یکیش واسه من نیس؟؟؟کسی بخاطر من قاصدکی رو توی آسمون فوت نکرده...؟؟؟
باز میخندم،یه قاصدک میشینه روی مژه هام....
آروم برش میدارم و تو دستام میگیرمش
براش می خونم:
قاصدک ،هان چه خبر آوردی؟
از کجا و که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ،اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی..........
"صونا نوری"
اين مطلب آخرين بار توسط صونا نوری در السبت أغسطس 28, 2010 6:52 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12677
Registration date: 2009-11-28
رد: دل نوشته ها
خوابیدی بدون لالایی و قصه
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلیهای باد روشن نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو، تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره....
(گاهی اوقات،بعضی روزا،بدون دلیل،آدم دلش میگیره،
امروز یکی از همون روزاس،البته واسه من،
دلم برای دوستم سحر تنگ شده ،دوست دارم دوباره صدای خنده هاش رو بشنوم
حرفاشو،که صادقانه بود،رفتارش که سادگی و مهربونی داشت،پاکِ پاک،همشو یادمه...اما تو سحر
سحر،یادته؟قرار سال هفتم مدرسه؟هفت نفری،هفت سال بعد از کلاس هفتم؟همدیگه رو ببینیم
یادته 7 سال بعدِ خودمونو تصور کردیم،روی کاغذ نوشتیم،تا وقتی سر قرار رسیدیم ببینیم کی به تصوراتش میرسه،یادته سحر؟همه مون نوشتیم ،اما تو ننوشتی گفتی هر چی خدا بخواد؟ سحر خدا تو رو پیش خودش برد،خدا اینو خواست،!!!
سحر ما7 نفر بودم ،چون 7 خوش یُمن بود،همه چی درست بود،اما سحر ما الان 6 نفریم،میدونی 6 نفر!
قلب ما تاریک،قلب تو روشن،اما نگذار 7مون،6 بشه
خواهش میکنم،بیا سر قرار)
"صونا نوری"
بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی
توی خواب گلهای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه
جای سیلیهای باد روشن نمی مونه
دیگه بیدار نمی شی با نگرونی
یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
قانون جنگلو زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی
تو، تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه
اونجا که خدا برات لالایی میگه
میدونم می بینمت یه روز دوباره
توی دنیایی که آدمک نداره....
(گاهی اوقات،بعضی روزا،بدون دلیل،آدم دلش میگیره،
امروز یکی از همون روزاس،البته واسه من،
دلم برای دوستم سحر تنگ شده ،دوست دارم دوباره صدای خنده هاش رو بشنوم
حرفاشو،که صادقانه بود،رفتارش که سادگی و مهربونی داشت،پاکِ پاک،همشو یادمه...اما تو سحر
سحر،یادته؟قرار سال هفتم مدرسه؟هفت نفری،هفت سال بعد از کلاس هفتم؟همدیگه رو ببینیم
یادته 7 سال بعدِ خودمونو تصور کردیم،روی کاغذ نوشتیم،تا وقتی سر قرار رسیدیم ببینیم کی به تصوراتش میرسه،یادته سحر؟همه مون نوشتیم ،اما تو ننوشتی گفتی هر چی خدا بخواد؟ سحر خدا تو رو پیش خودش برد،خدا اینو خواست،!!!
سحر ما7 نفر بودم ،چون 7 خوش یُمن بود،همه چی درست بود،اما سحر ما الان 6 نفریم،میدونی 6 نفر!
قلب ما تاریک،قلب تو روشن،اما نگذار 7مون،6 بشه
خواهش میکنم،بیا سر قرار)
"صونا نوری"
اين مطلب آخرين بار توسط صونا نوری در السبت أغسطس 28, 2010 6:51 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12677
Registration date: 2009-11-28

Akharin Bahhaneh- یاور و تکیه گاه لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 799
Age: 32
آدرس : تهران
از ایشان سپاسگزاری شده: 118
امتیاز: 13456
Registration date: 2008-10-24
رد: دل نوشته ها
سارا : سایه جلوی چشمات رو بگیر می خوام حرف دلم رو بنویسم
سایه : خوب بنویس من چه کار دارم به تو ؟
سارا : خوب حرف دلم اینکه ....ولش کن ...ببین اگر جلوی چشمات را نمی گیری منم نمی نویسم هاااا
سایه : ای بابا ...باشه می گیرم ! بیا خوبه گرفتم
سارا : ای دل من ، چرا از سایه دل نمی کنی ، خودت که میدونی دیونست خوب ولش کن دیگه
سایه : تموم شد ؟
سارا : نه !!! هنوز نه !!! صبر کن .... دل من ببین آقای آتشی چی میگه باید مدیریت کنی خواسته هات رو ...تو هم چه چیزی تو سایه دیدی ....هان ؟؟؟؟
سایه : ای بابا تموم شد چشمام درد گرفت تا کی باید نگهشون دارم
سارا : خدایا چیکار کنم بغض گلوم رو فشرد کاش سحر زنده بود سانی جون هم شاد می شد وای دلم گرفت بزار سایه رو بغل کنم یه کم گریه کنم
سایه : چشمام رو باز کنم ؟؟؟ باز کنم ؟؟؟ چیکار می کنی چرا داری گریه می کنی ؟؟؟ باز چی شده ؟؟؟؟
سایه : خوب بنویس من چه کار دارم به تو ؟
سارا : خوب حرف دلم اینکه ....ولش کن ...ببین اگر جلوی چشمات را نمی گیری منم نمی نویسم هاااا
سایه : ای بابا ...باشه می گیرم ! بیا خوبه گرفتم
سارا : ای دل من ، چرا از سایه دل نمی کنی ، خودت که میدونی دیونست خوب ولش کن دیگه
سایه : تموم شد ؟
سارا : نه !!! هنوز نه !!! صبر کن .... دل من ببین آقای آتشی چی میگه باید مدیریت کنی خواسته هات رو ...تو هم چه چیزی تو سایه دیدی ....هان ؟؟؟؟
سایه : ای بابا تموم شد چشمام درد گرفت تا کی باید نگهشون دارم
سارا : خدایا چیکار کنم بغض گلوم رو فشرد کاش سحر زنده بود سانی جون هم شاد می شد وای دلم گرفت بزار سایه رو بغل کنم یه کم گریه کنم
سایه : چشمام رو باز کنم ؟؟؟ باز کنم ؟؟؟ چیکار می کنی چرا داری گریه می کنی ؟؟؟ باز چی شده ؟؟؟؟

sara & sayeh- نام آور لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 963
Age: 23
آدرس : رشت
از ایشان سپاسگزاری شده: 22
امتیاز: 17537
Registration date: 2008-10-24
رد: دل نوشته ها
ترن وحشت شهربازی هنوز حرکت نکرده بود
و چشمانت در چشمانم گره خورده بود
کاش پس از ازدهام خروج باز می دیدمت
راستی چرا پس از سالها چشمانت را نتوانسته ام فراموش کنم ؟

و چشمانت در چشمانم گره خورده بود
کاش پس از ازدهام خروج باز می دیدمت
راستی چرا پس از سالها چشمانت را نتوانسته ام فراموش کنم ؟

Akharin Bahhaneh- یاور و تکیه گاه لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 799
Age: 32
آدرس : تهران
از ایشان سپاسگزاری شده: 118
امتیاز: 13456
Registration date: 2008-10-24
رد: دل نوشته ها
masood_bmx نوشته است:عجيب روزگار عجيبيه.دوستان اينجا كسي درد دل كنه نميگين مسعود بد اخلاقه؟؟؟؟؟؟؟
شنیدن احساسات پاک دوستان این لابی برای ما جذاب خواهد بود....
این احساسات از دل بر می آید،و نشان هنده ی درون شماست
پیوسته آرام و متوازن باشید و به قلبتان رجوع کنید....
در این صورت بدون شک گوشی خواهید داشت برای شنیدن درد و دلهایتان......
انسان پشت خروارها درد بی کسی قلبی مهربان دارد که پیوسته به یادش می آورد که قدرت عظیمی همیشه همراه اوست....
_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12677
Registration date: 2009-11-28
رد: دل نوشته ها
کاش می تونستم دستت رو بگیرم
باز باهات قدم بزنم
بازی کنم
شوخی کنم
و نازمو بکشی
پدر هنوز گرمای دستت رو حس می کنم
باز باهات قدم بزنم
بازی کنم
شوخی کنم
و نازمو بکشی
پدر هنوز گرمای دستت رو حس می کنم

مژده- دوست جدید لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 12
Age: 20
آدرس : همدان
از ایشان سپاسگزاری شده: 5
امتیاز: 13065
Registration date: 2008-10-27
رد: دل نوشته ها
دل آرام باش
آرام آرام آرام
آرام آرام آرام
_________________
از که پنهان کنم اين راز دل خسته خويش ؟
از نسيمی که پيام آور توست ؟
از بهاری که مرا رسوا ساخت ؟
از خدائی که خودش می داند ؟
عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند

مهران عبدالهی- مدیر ارشد لابی ( مشاهیر )

- تعداد پستها: 1302
Age: 36
از ایشان سپاسگزاری شده: 111
امتیاز: 14804
Registration date: 2008-10-30
رد: دل نوشته ها
نکوب.
اینقدر نکوب.
این همه سال کوبیده ای،
دیگر نکوب....
دری نیست
نکوب...
پنجره ای نیست ،
نکوب...
روزنه ای نیست ،
نکوب...
هیچ راهی نیست،
می شنوی؟
گوشت با من است؟
آی....با توام!
هیچ راهی نیست،
نکوب...
قلب من!
این همه سال کوبیده ای،دیگر نکوب...
آیا هنوز امیدواری؟؟؟
ساده لوحی !
بس است
دیگر نکوب...
قلب من نکوب...
آیا هیچ وقت روزنه ای بسویت گشوده شد؟
آخر پس چرا ،این چنین بی امان می کوبی؟
نکوب،آخر نکوب...
به چه می کوبی قلب من؟
به چه؟...
نکوب.
نه دری ، نه پنجره ای ، نه روزنه ای ،نه راهی !
نکوب...
قلب من ! ،امیدوار ، ساده لوح ،بی امان....
این همه سال کوبیده ای ...
دیگر نکوب..........
نکوب............
"صونا نوری"
اینقدر نکوب.
این همه سال کوبیده ای،
دیگر نکوب....
دری نیست
نکوب...
پنجره ای نیست ،
نکوب...
روزنه ای نیست ،
نکوب...
هیچ راهی نیست،
می شنوی؟
گوشت با من است؟
آی....با توام!
هیچ راهی نیست،
نکوب...
قلب من!
این همه سال کوبیده ای،دیگر نکوب...
آیا هنوز امیدواری؟؟؟
ساده لوحی !
بس است
دیگر نکوب...
قلب من نکوب...
آیا هیچ وقت روزنه ای بسویت گشوده شد؟
آخر پس چرا ،این چنین بی امان می کوبی؟
نکوب،آخر نکوب...
به چه می کوبی قلب من؟
به چه؟...
نکوب.
نه دری ، نه پنجره ای ، نه روزنه ای ،نه راهی !
نکوب...
قلب من ! ،امیدوار ، ساده لوح ،بی امان....
این همه سال کوبیده ای ...
دیگر نکوب..........
نکوب............
"صونا نوری"
اين مطلب آخرين بار توسط صونا نوری در السبت أغسطس 28, 2010 6:44 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12677
Registration date: 2009-11-28
رد: دل نوشته ها
sunny نوشته است:نکوب.
اینقدر نکوب.
این همه سال کوبیده ای،
دیگر نکوب....
دری نیست
نکوب...
پنجره ای نیست ،
نکوب...
روزنه ای نیست ،
نکوب...
هیچ راهی نیست،
می شنوی؟
گوشت با من است؟
آی....با توام!
هیچ راهی نیست،
نکوب...
قلب من!
این همه سال کوبیده ای،دیگر نکوب...
آیا هنوز امیدواری؟؟؟
ساده لوحی !
بس است
دیگر نکوب...
قلب من نکوب...
آیا هیچ وقت روزنه ای بسویت گشوده شد؟
آخر پس چرا ،این چنین بی امان می کوبی؟
نکوب،آخر نکوب...
به چه می کوبی قلب من؟
به چه؟...
نکوب.
نه دری ، نه پنجره ای ، نه روزنه ای ،نه راهی !
نکوب...
قلب من ! ،امیدوار ، ساده لوح ،بی امان....
این همه سال کوبیده ای ...
دیگر نکوب..........
نکوب............
sunny
خیلی زیبا نوشتی عزیزم
لذت بردم


Asheghe_Tanha- یار لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 446
Age: 24
آدرس : شیراز
از ایشان سپاسگزاری شده: 55
امتیاز: 9035
Registration date: 2010-01-24
رد: دل نوشته ها
بهناز ظریفیان نوشته است:sunny نوشته است:نکوب.
sunny
خیلی زیبا نوشتی عزیزم
لذت بردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ممنونم....

_________________


sunny- مدیر ارشد لابی ( ایرانیان داخل کشور )

- تعداد پستها: 1004
Age: 20
آدرس : اخترکB612
از ایشان سپاسگزاری شده: 323
امتیاز: 12677
Registration date: 2009-11-28
رد: دل نوشته ها
ای پدر مهربان
ای بهتر از دل و جان
آخر تو مهربانی
افتخار ، دل و جانی
تگهبان قلب من
ای سرود زندگی
ای همه آزادگی
بی تو زندگی نمیشه
دوستت دارم پدر - زیبا تبریزی

ای بهتر از دل و جان
آخر تو مهربانی
افتخار ، دل و جانی
تگهبان قلب من
ای سرود زندگی
ای همه آزادگی
بی تو زندگی نمیشه
دوستت دارم پدر - زیبا تبریزی

salam
sunny نوشته است:باد گرمی می اومد...هوا خشکِ خشک بود،توی آسمون پَر از قاصدک بود
رقصون ،رقصون داشتن پرواز میکردن،
خدا می دونه این قاصدکا رو کیا توی آسمون فوت کرده بودن تا باد اونا رو به دست کسی که دوستش دارن برسونه.
منم آهسته یکیشون رو توی هوا می قاپم.چشمام رو می بندم و آروم فوتش میکنم....
نمیدونم قراره به دست کی برسه،میسپرمش به باد......اون میدونه
خوشحالم چون می دونم رسوندن قاصدکا به دست صاحبشون جزئی از مرام بادی یه که داره می وزه....
با خودم میگم ای بابا ،بین این همه قاصدک حتی یکیش واسه من نیس؟؟؟کسی بخاطر من قاصدکی رو توی آسمون فوت نکرده...؟؟؟
باز میخندم،یه قاصدک میشینه روی مژه هام....
آروم برش میدارم و تو دستام میگیرمش
براش می خونم:
قاصدک ،هان چه خبر آوردی؟
از کجا و که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ،اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی..........
kamitj- تعداد پستها: 4
از ایشان سپاسگزاری شده: 2
امتیاز: 8630
Registration date: 2010-01-13
kamitj- تعداد پستها: 4
از ایشان سپاسگزاری شده: 2
امتیاز: 8630
Registration date: 2010-01-13
رد: دل نوشته ها
Fred works in a factory. He does not have a
wife, and he gets quite a lot of money every week. He loves cars, and
has a new one every year. He likes driving very fast, and he always buys
small, fast, red cars. He sometimes takes his mother out in them, and
then she always says, 'But, Fred, why do you drive these cars? We're
almost sitting on the road!'
فرد در يك كارخانه كار ميكند. او همسري ندارد، و هر
هفته پول خوبي به دست ميآورد. او به ماشين ها علاقه مند است، و هر ساله يك
ماشين جديد مي خرد. او رانندگي با سرعت بالا را دوست دارد، و هميشه ماشين
هاي كوچك، سريع و قرمز را مي خرد. او بعضي از وقت ها مادر خود را با آن به
بيرون مي برد، و او (مادرش) هميشه مي گويد، «اما، فرد، چرا تو با اين
ماشين ها رانندگي مي كني؟ انگار كه ما رو جاده نشسته ايم!»
When Fred laughs and is happy. He likes
being very near the road.
در آن هنگام فرد خوشحال بود و مي خنديد. او نزديك به
جاده بودن را دوست داشت.
Fred is very tall and very fat.
فرد خيلي چاق و بلند قد است.
Last week he came out of a shop and went to
his car. There was a small boy near it. He was looking at the beautiful
red car. Then he looked up and saw Fred.
هفته ي گذشته او از يك فروشگاه بيرون آمد و به سمت
ماشين خود رفت. نزديك آن يك پسر كوچك قرار داشت. او در حال نگاه كردن به
ماشين قرمز كوچك بود. در آن هنگام سرش را بالا گرفت و به فرد نگريست.
'How do you get into that small car?' he
asked him. Fred laughed and said, 'I don't get into it. I put it on.'
پسر از وي پرسيد: چگونه وارد آن ماشين كوچك مي شوي؟.
فرد خنديد و گفت، من داخل آن نميشوم. روي آن سوار مي شوم.
wife, and he gets quite a lot of money every week. He loves cars, and
has a new one every year. He likes driving very fast, and he always buys
small, fast, red cars. He sometimes takes his mother out in them, and
then she always says, 'But, Fred, why do you drive these cars? We're
almost sitting on the road!'
فرد در يك كارخانه كار ميكند. او همسري ندارد، و هر
هفته پول خوبي به دست ميآورد. او به ماشين ها علاقه مند است، و هر ساله يك
ماشين جديد مي خرد. او رانندگي با سرعت بالا را دوست دارد، و هميشه ماشين
هاي كوچك، سريع و قرمز را مي خرد. او بعضي از وقت ها مادر خود را با آن به
بيرون مي برد، و او (مادرش) هميشه مي گويد، «اما، فرد، چرا تو با اين
ماشين ها رانندگي مي كني؟ انگار كه ما رو جاده نشسته ايم!»
When Fred laughs and is happy. He likes
being very near the road.
در آن هنگام فرد خوشحال بود و مي خنديد. او نزديك به
جاده بودن را دوست داشت.
Fred is very tall and very fat.
فرد خيلي چاق و بلند قد است.
Last week he came out of a shop and went to
his car. There was a small boy near it. He was looking at the beautiful
red car. Then he looked up and saw Fred.
هفته ي گذشته او از يك فروشگاه بيرون آمد و به سمت
ماشين خود رفت. نزديك آن يك پسر كوچك قرار داشت. او در حال نگاه كردن به
ماشين قرمز كوچك بود. در آن هنگام سرش را بالا گرفت و به فرد نگريست.
'How do you get into that small car?' he
asked him. Fred laughed and said, 'I don't get into it. I put it on.'
پسر از وي پرسيد: چگونه وارد آن ماشين كوچك مي شوي؟.
فرد خنديد و گفت، من داخل آن نميشوم. روي آن سوار مي شوم.
beigi- کاربر لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 45
از ایشان سپاسگزاری شده: 20
امتیاز: 8455
Registration date: 2010-02-05
رد: دل نوشته ها
یک روز بارانی

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا
در آمد. زن گوشی را برداشت.
آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر
تب و لرز سارای کوچکش را به او
داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت
پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و
نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر
کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه
بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که
داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته
است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس
گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا
هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید
اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او
گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل
را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را
باز کرد، نگاهی به در انداخت و با
ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این
استفاده کنم.
هوا داشت كم كم تاریک می شد و بارش باران
شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی
زانو زد و گفت: “خدایا کمکم کن". در همین
لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه
به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی
مرد ترسید و با خودش گفت: خدای
بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد
…!
زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او
نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و
من باید هر چه سریعتر به خانه برسم
ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و
نمی توام در ماشین را باز کنم.
مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه
دارد؟
زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد
در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز
کرد.
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت:
“خدایا متشکرم”
سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم،
شما مرد شریفی هستید.
مرد سرش را برگرداند و گفت: “نه خانم، من
مرد شریفی نیستم، من یک دزد
اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد
شده ام.”
خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم
از نوع حرفه ای!
زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس
آدرس شرکتش را به مرد داد و از او
خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش
برود.
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس
شد، فکرش را هم نمی کرد که
روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت
بزرگ استخدام شود.

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا
در آمد. زن گوشی را برداشت.
آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر
تب و لرز سارای کوچکش را به او
داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت
پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و
نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر
کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه
بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که
داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته
است.
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس
گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا
هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید
اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او
گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل
را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را
باز کرد، نگاهی به در انداخت و با
ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این
استفاده کنم.
هوا داشت كم كم تاریک می شد و بارش باران
شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی
زانو زد و گفت: “خدایا کمکم کن". در همین
لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه
به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی
مرد ترسید و با خودش گفت: خدای
بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد
…!
زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او
نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟
زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و
من باید هر چه سریعتر به خانه برسم
ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و
نمی توام در ماشین را باز کنم.
مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه
دارد؟
زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد
در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز
کرد.
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت:
“خدایا متشکرم”
سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم،
شما مرد شریفی هستید.
مرد سرش را برگرداند و گفت: “نه خانم، من
مرد شریفی نیستم، من یک دزد
اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد
شده ام.”
خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم
از نوع حرفه ای!
زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس
آدرس شرکتش را به مرد داد و از او
خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش
برود.
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس
شد، فکرش را هم نمی کرد که
روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت
بزرگ استخدام شود.
beigi- کاربر لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 45
از ایشان سپاسگزاری شده: 20
امتیاز: 8455
Registration date: 2010-02-05
رد: دل نوشته ها
[b]عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و در لانه مرغی
گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام
زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند؛ برای پیدا کردن
کرم ها و حشرات زمین را می کند و قد قد می کرد و گاهی با دست و پا زدن
بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد.
روزی
پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با
یک حرکت جزئی بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب
پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد: «این
یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب
مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد یک مرغ است...[/b]
مردی تخم عقابی پیدا کرد و در لانه مرغی
گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام
زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند؛ برای پیدا کردن
کرم ها و حشرات زمین را می کند و قد قد می کرد و گاهی با دست و پا زدن
بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد.
روزی
پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با
یک حرکت جزئی بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب
پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد: «این
یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب
مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد یک مرغ است...[/b]
اين مطلب آخرين بار توسط beigi در الأحد فبراير 07, 2010 8:29 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
beigi- کاربر لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 45
از ایشان سپاسگزاری شده: 20
امتیاز: 8455
Registration date: 2010-02-05
رد: دل نوشته ها
معذرت می خوام که نوشته بالای بد در امد
beigi- کاربر لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 45
از ایشان سپاسگزاری شده: 20
امتیاز: 8455
Registration date: 2010-02-05
رد: دل نوشته ها
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قد قد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد.
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد: «این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد یک مرغ است...
[/b][/b][/b]
مردی تخم عقابی پیدا کرد و در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغ ها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قد قد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سال ها گذشت و عقاب خیلی پیر شد.
روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد: «این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد. زیرا فکر می کرد یک مرغ است...
[/b][/b][/b]
beigi- کاربر لابی ایران سوئد

- تعداد پستها: 45
از ایشان سپاسگزاری شده: 20
امتیاز: 8455
Registration date: 2010-02-05
صفحه 1 از 3 • 1, 2, 3 
صفحه 1 از 3
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد





» درحمام کدام قسمت بدنتان را اول میشویید؟
» سه ترانه زیبا از حامد صادقی + دانلود
» ساخت ساختمان ۶ طبقه در ۲۴ ساعت!
» رسوایی دشمنان نظریه قاره کهن در سایت ویکیپدیا